دنیا پیش چشمم سیاه شده
دارم دق مبکنم از غصه
اوندفعه اصلا نفهمیدم چی شد
اون دفعه خیلی غصه نخوردم
چون انداره الان بی پناه و درمونده نبودم
چون اندازه الان منتظر شوهرم نبودم
میخولستم برگردم پیشش اما انقدر مصمم نبودم
اون دفعه مثل الان به اخر خط نرسیده بودم
مثل الان زندگبم به اخر نرسیده بود
مثل الان به شوهرم احتیاج نداشتم
برای همین اوندفعه زیاد غصه نخوردم
اما حالا ..
تو اوج درموندگی و بیچارگی ام
و بیشتر از هر زمان دیگه ای به شوهرم احتیاج دارم
سه چهارسال انتظار کشیدم
سه چهار سال شب و روز گفتم شوهرم شوهرم
اولش خیلی بهش نیاز نداشتم خیلی وابسته نبودم
امید به زندگی داشتم امید به راه های دیگه
اما انقدر سه چهار سال شب و روز گفتم شوهرم شوهرم
که کم کم یجوری گیر افتادم و وابسته شدم که
دیگه محاله بدون اون بتونم زندگی کنم
الان در اوج بدبختی و بیچارگی ام
الان از همیشه بدبخت تر و درمونده ترم
بیشتر از هر زمان دیگه ای به شوهرم نیاز دارم و
بدون اون نمیتونم
الان دیگه تحمل این اتفاق و ندارم
الان دیگه تحمل ندارم
دارم دق میکنم
هرکاری میکنم حواس خودمو پرت کنم
خودمو اروم کتم
اما نمیشه
جیگرم داره میسوزه
امیدم ببشتر از همیشه ناامید شده
من دیگه به اخر خط رسیدم
دیگه تموم شدم .. خودم زندگبم عمرم
توانم تموم شد دیگه
من به اخر خط زندگی رسیدم
دارم دق میکنم
دیروز تولد شوهرم بود
دقیقا روز تولد خودش
الان حتما خیلی خوشحاله
الان اون شاده و میخنده و من به آخر خط رسیدم
من دیگه نمیتونم ادامه بدم به این زندگی
دیگه نمیتونم دبکه طاقت ندارم