دنیا پیش چشمم سیاه شده

دارم دق مبکنم از غصه

اوندفعه اصلا نفهمیدم چی شد

اون دفعه خیلی غصه نخوردم

چون انداره الان بی پناه و درمونده نبودم

چون اندازه الان منتظر شوهرم نبودم

میخولستم برگردم پیشش اما انقدر مصمم نبودم

اون دفعه مثل الان به اخر خط نرسیده بودم

مثل الان زندگبم به اخر نرسیده بود

مثل الان به شوهرم احتیاج نداشتم

برای همین اوندفعه زیاد غصه نخوردم

اما حالا ..

تو اوج درموندگی و بیچارگی ام

و بیشتر از هر زمان دیگه ای به شوهرم احتیاج دارم

سه چهارسال انتظار کشیدم

سه چهار سال شب و روز گفتم شوهرم شوهرم

اولش خیلی بهش نیاز نداشتم خیلی وابسته نبودم

امید به زندگی داشتم امید به راه های دیگه

اما انقدر سه چهار سال شب و روز گفتم شوهرم شوهرم

که کم کم یجوری گیر افتادم و وابسته شدم که

دیگه محاله بدون اون بتونم زندگی کنم

الان در اوج بدبختی و بیچارگی ام

الان از همیشه بدبخت تر و درمونده ترم

بیشتر از هر زمان دیگه ای به شوهرم نیاز دارم و

بدون اون نمیتونم

الان دیگه تحمل این اتفاق و ندارم

الان دیگه تحمل ندارم

دارم دق میکنم

هرکاری میکنم حواس خودمو پرت کنم

خودمو اروم کتم

اما نمیشه

جیگرم داره میسوزه

امیدم ببشتر از همیشه ناامید شده

من دیگه به اخر خط رسیدم

دیگه تموم شدم .. خودم زندگبم عمرم

توانم تموم شد دیگه

من به اخر خط زندگی رسیدم

دارم دق میکنم

دیروز تولد شوهرم بود

دقیقا روز تولد خودش

الان حتما خیلی خوشحاله

الان اون شاده و می‌خنده و من به آخر خط رسیدم

من دیگه نمیتونم ادامه بدم به این زندگی

دیگه نمیتونم دبکه طاقت ندارم

خبر بد

گاهی وقتا ادم دلش خبرش می‌کنه

ناخودآگاه حس میکنه یه اتفاق بدی افتاده

درست مثل من

که امروز یه جور عجیبی دلم گرفت

یه جور عجیبی زدم زیر گریه

اصلا اشکام نمیتونم کنترل کنم

درست چندلجظه بعد از پستی که گذاشتم

یه خبر خیلی بدی بهم رسید

الان یه حال وحشتناکی دارم

هیچی جز مرگ از خدا نمیخوام

الان هیچ ترسی از مرگ دیگه ندارم

الان جز مرگ به هیچ چیز دیگه ای غکر نمیکنم

حاج خانم اشکش دراومده

نمیدونه چحوری ارومم کنه بیچاره

با ترس و نگرانی داره بهم نگاه مبکنه

خدا به دادم برسه

نمیدونم چه بلایی قراره سرم بیاد

حالا دیگه واقعا نمیدونم واسه خودم و دلم چیکار کنم

جالا دیگه واقعا نمیدونم باید چیکارکنم

نمیدونم با این حال وحشتناکم چیکارکنمذ

نمیدونم نمیدوتم

حسم خبردار بود که یه چیزی شده

حسم داشت بهم خبر میداد

چرا

هر چی میشه

هر اتفاقی میفته

هر سختی و بدبختی که می کشم

هر عذابی و ک تحمل مبکنم

فقط به این فکر میکنم که

اگه شوهرم بود اینجوری نمیشد

اگه شوهرم بود من اینهمه سختی نمی کشیدم

اگه شوهرم بود وصع و اوضاعم خوب بود

اکه شوهرمو ازم نمیگرفت اینطوری نمیشد

اصلا چرا گرفت ؟ با من و زندگبم چیکار داشت اصلا

کع چنین طلم هولناکی به من کرد

که چنین بلایی سرم اورد تا زندگیم کن فیکون بشه

که دیگه رنگ آرامش و نبینم

که باید اینعمه عذاب و رنج تحمل کنم

مگه من چه بدی بهش کرده بودم اخه؟!؟

مگه چه ظلمی از من دیده بود که چنین بلایی سرم اورد

دشمن پدر کشته هم اینکارو باهات نمیکنه

بدترین و خبیث ترین ادم هم دلش نمیاد چنین بلایی و

سر کسی بیاره

خدایا مگه من چیکارش کرده بودم

مگه چه بدی بهش کرده بودم

انقدر گریع کزدم که چشام تار شده

و سرم داره از درد میترکه

دارم از غصه میمیرم

درد

بعد از رفتن مهمون ها

حاج خانم هرروز غر میزنه که خونه کثیفه

نیاز به یه خونه تکونی سبک داره

هی هرروز پشت گوش مینداختم

تا اینکه تسلیم شدم

از دیروز غروب شروع کردم تا اخرشب

توی کمدها رو مرتب کردم

توی کابینت ها رو هم مرتب کردم

کف هال رو چندبار دستمال و تی کشیدم

.

.

انقدر برام سخت بود که از خستگی خوابم نمی‌برد

به سختی خوابیذم اما حالا باز از درد بدن بیدارشدم

همه جونم درد میکنه

توی دست و پاهام درد شدیدی احساس میکنم

همچنین سرم درد میکته خیلی!

ای کاش دوباره بتونم بخوابم که صبح باز بیدار باشه!

انگار قرص های مسکن مثل ژلوفن و استامینوفن و ..

انقدر خورذم که بدنم در برابرشون مقاوم شده و

دیگه نتیجه ای نداره!

الانم خوردم ولی بعید میذوتم تاثیری داشته باشه

مرگ ناگهانی

امروز یه خبری شنیدم ‌ و

یه چیزی دیدم که کلا حالم دگرگون شد

رفتم شرکت شوهرم

یکی از کارمندای شرکت

که یه خانوم بود یکی دوسال از من بزرگتر

یه بچه ی دوسه ساله داشت

یه خانمی بود پر ار شور زندگی

خیلی خونگرم و مهربون بود

همیشه میرفتم اونجا میدیدمش

امروز رفتم دیدم روی میزش یه پارچه سیاه کشیدن

خرما گذاشتن

و عکس خودشو همسرش کنارهم

بچشون هم بغل همسرش بود

شوکه شدم

پرسیدم این خانم چه اتفاقی براش افتاده؟!؟!

گفتن پنج شنبه هفته پیش مرخصی گرفت و رفت سفر

روز جمعه تو جاده تصادف کردن

خودشو شوهزش و بچش و مادرش

همگی باهم از دنیا میرن 🥺

وای زانوهام سست شد !

حالم بدشد

همش منتظر بودم بیادش

مثل همیشه خونگرم و مهربون رفتار کنه

مثل همیشه با نگاهش باهام همدردی کنه و

یواشکی و دور از چشم بقیه امار شوهرمو بهم بده

همکارهاش هم همینو میگفتن

میگفتن همش متتظریم پنج شنبه دوباره برگرده سرکار

همش حواسمون نیست و میگیم

فلان پرونده رو بزار خانوم ف بیاد بهش تحویل بدیم

وای انقدر حالم بدشد که منتظر نموندم شوهرمو ببیمم

همون لحظه برگشتم خونه

به حاج خانم هم گفتم

اونم خیلی ناراحت شد

خسته

قلبم چندروزه که خیلی درد مبکنه

خیلی فکرمیکنم به گذشته ها

به آینده

حیلی غصه میخورم

چی میشد که فردا وقتی چشامو باز میکنم

یهو یه خبر از شوهرم بهم برسه

که گفته برگرد پیشم

بگه بخشیدمت

تموم شه اینهمه بدبختی و در به دری

تموم شه اینهمه سال سختی

خسته شدم

خیلی خسته ام

اشک

دلم چندروزه بدجوری کرفته

دلتنگ شوهرم عستم

خیلی وقته که دیدنش نرفتم

دیکه کم اوردم

دیگه خسته شدم ار دلتنگی

این چندروز هم که خیلی کار داشتم و

خبلی هم دورم شلوغ بود

اینجور مواقع بیشتر اذیت میشم

دبگه انقدر دلم پره

انقدر قلبم سنگین شده که

طاقتم تموم شد

امروز بعد ار ابنکه کارام و انجام دادم

اومدم تو سوئیت تو خلوت خودم

تا تونستم گریه کردم

اگه گریه و اشک ریختن نبود

من دوروزه از پا در می اومدم و میمرذم!

اما گریه قلب و اروم می‌کنه

حداقل ادم از غم و غصه سکته نمیکنه

این چند روز

این چندروز تعطیلی و بجه های حاج خانم اومده بودن

همبشه اینطور وقتا من میرفتم یه جای دیگه

کلی دردسر داشتم هربار

تا اینکه حاج خانم برای حل این مسئله

یه سوئیت پایین درست کرد

که این وقتا من اواره نشم

اما انقدر طول کشید و انقدر دست دست کردن که

هنوز هم کامل تشده

برای همین این چندروز من خیلی اذیت شدم

تا وقتی این سوئیت نبود خیالم راحت بود که تیست دیگه!

بنابراین میرفتم دنبال یه جای دیگه

اما اینبار به حساب اینکه دیگه جا دارم

نرفتم و فکری به حال خودم نکردم

خیالم راحت بود که جا دارم ایندفعه

اما هزارتا دردسر کشیدم

نه قفل درست و حسابی داره هنوز

نه امکاناتی

اصلا یه مکافاتی کشیدم که

اشکم دراومد!!

اخرش انقدر اذیت شدم که حاج خانم به من گفت بیا بالا

بعد به مردها گفت شما برید پایبن

دیگه من شبها بالا تو اتاق خودم می خوابیدم

دوتا نوه های حاج خانم هم که یکیشون دختربچه ٩ ساله بود و یکی هم دختر نوجوان ١٣ ، ١۴ ساله

اونها هم معمولا تو اتاق من بودن ‌

اما در طول روز و برای شام و ناهار مردها همش بالا بودن

که خیلی منو معذب کرده بود و خیلی عذاب کشیدم

تااونجایی که تونستم میرفتم تو اتاق بیرون نمی اومدم

اما وقتایی که کار داشتم باید تو آشپزخونه می بودم ‌

دیگه ناچار بودم تحمل کنم

خیلی اذیت شدم خیلی سخت گذشت خیلی!!!

دیشب اخرشب بالاخره رفتن

انقدر هم این چندروز و کارکردم که هلاک شدم!!

ضربه

پست یکی از دوستان و که خونذم یاد خودم افتادم

یاد اینکه من برای دیگران چقدر مایه گذاشتم و اما هیچ چیزی از سمت اوتها من ندیدم

وقتی به گذشته ام نگاه میکنم می بینم چقدر برای دیگران من مایه گذاشتم چقدر براشون هزینه کردم چه مادی چه معنوی

اما دریغ از ذره ای جبران!

تمام ادمایی که تا حالا وارد زندگیم شذن همه کسانی که به هر شکلی راهشون به زندگیه من افتاده ، خیلی از من استفاده کردن اما هیج تلافی و جبرانی نکردن

البته به جز شوهرم که همیشه تا اخر عمرم مدیونم بهش

چون ضعیف بودم چون ساده بودم چون بی شیله پیله بودم و اهل سیاست کردن تبودم

برای همین همه شون ازم سواستفاده کردن و رفتن

آدما تااین اندازه میتونن پست و کثیف باشن

حتی بهترین هاشون جتی اونایی که برای همه قابل اعتمادن

اونها برای همه قابل اعتماد هستن چون جرات سواستفاده کردن و ضربه زدن به خیلیا و ندارن

اما همون ها وقتی به کسی مثل من که میرسن

وقتی می بینن اگه حق منو بخورن هیچ عواقبی براشون نداره

هیچکسی و ندارم که خفتشون کنه و حقم رو ازشون بگیره

و خودمم ضعیف تر و بی کس تر از این حرفام که بخوام اینکارو بکتم

برای همین تمام خوبی ها و هزینه ها و زحمت هام رو بدون هیچ جبران و تلافی ، بی جواب میزارن میرن بعدم تازه بهم دهن کجی هم میکنن تازه ازم طلبکار هم میشن و بدترین و زشت ترین حرفا و کارهارو در جواب خوبی هام بهم میکنن و جیگرمو هم میسوزونن!

یعنی من دبکه تلافی اونهمه مایه گذاشتنم و نمیخوام فقط میخوام که دیگه بهم ضربه نزنن دیگه جیگرمو نسوزونن حداقل.. دیگه بی حرمتم نکنن لااقل!

اینطوریه که من بعد از اونهمه محبت و هزینه کردن و مایه کذاشتن در حق تمام ادمای زندگبم .. حالا رسیدم به نقطه صفر

حالا رسیدم به جایی که فقط من موندم و یه دنیا تنهایی و بی کسی ، من موندم و بی پناهی و همه زندگیم هم شده همین یه چمدون

بین اون آدمایی که گفتم ، خانوادم از همه بدتر بودن

اونها ضربه های مهلک به من زدن..

یکی خانوادم یکی هم یک نفر دیگه ، دقبقا اینها کسایی بودن که من بیشترین مایه رو گذاشتم واسشون.. بیشترین هزینه ها رو کردم واسشون.. اما ضربه ای که اونها به من زدن هیچکس نتونست بزنه.. نه‌تنها اونهمه خوبی و حتی یه دونه اش و جبران نکردن بلکه بدترین ضربه ها و بدترین اهانت هارو به من کردن

دیگه تاابد نمیتونم به کسی اعتماد کنم.. دیگه نمیتوتم و نمیخوام

ترس

چندروزه بدن درد دارم

زانوم قفل می‌کنه و شدیدا درد توی همون قسمت احساس می‌کنم

اما با اینحال سعی میکنم خودمو سرحال نشون بدم

به کارها نیرسم. نمیزارم کاری بمونه

میخوام حاج خانوم و ناراحت نکنم.. چیزی بروز نمیدم

شبها وقت خواب هم درد بدنم خبلی اذیتم می‌کنه

هم فکر و خیال و ترس از ابنده

خیلی از آینده میتذسم.. خیلی

قهر

امشب بعد از مدنها با خانم غرغرو قهر کردم

مثل همیشه به گریه کردن من حساسه

تا اومد دید دارم گریه میکنم دعوام کرد

منم باهاش قهر کردپ

هرچه صدام زد از اتاق بیرون نیومدم که نیومدم

کلی صدام زد و بعدم تنبل خانم بلند شد بعد ار مدتها چایی دم کرد

که منو از اتاق به این بهونه بیاره بیرون

انقدر صدازد که دیگه کم آوردم و رفتم

الانم خوابیده.. منم کل امروز و هیچی نخوردم

سردرد عجیبی دارم

ای کاش حوصله کنم برم یه چیزی بخورم تا خوابم نبرده

اشک

حال امروزم خبلی بد بود

حال دلم خیلییی بده امروز

انقدر اشک ریختم اما سبک نشدم

هنوزم یکریز داره اشکام می‌ریزه

فقط مرگ و نابودیه مسبب بیچارکی هام و از خدا خواستم

طاقت ندارم دیکه

از فردا دوباره میرم همونجایی که دلم اونجاست

ای کاش

ای کاش

یکی از این روزها که از خواب پا میشیم

یهو ببینیم که محال ترین ارزومون براورذه شده

همونی که همبشه منتظرش بودی

همون که به خاطرش تا اینحا ادامه دادی

زندگی کردی، عذاب کشیدی، سختی کشیدی

همه سختی ها و به امید رسیدن به اون ارزو تحمل کردی

همون..

ای کاش دیگه انتظار به سر برسه

ای کاش تموم شه اینهمه عذاب .. اینهمه انتظار .. انتطار.. انتظار

ای کاش خدا بهمون رحمی کنه..

غرغر

خانم غرغرو امشب فقطططط غر زد

فقط غر زد غرزپ غرزد !!!

فقط ایراد گرفت و توپید به من

ففط انتقاد کرد و گفت چرا اینگارو کردی چرا اونکارو کردی

چرا چرا چرا چرا

به حدی ذهنم خسته اس که دلم میخواد برم توی یه دشت

که هیچ آدمی اونجا نباشه

و از ته دلم تا میتوتم جیغ بکشم

احساس سنگینی میکنم دلم پره!!

توان منم اندازه ای داره.. ظرفیت منم یه حدی داره

به سختی امشب خودمو کنترل کردم و

الانم دارم تلاش میکنم خودمو اروم کنم

ذهنم و اروم کنم

احساس خستگی زیادی میکنم

انتظار

هرروز مثل دیروز مثل روزای قبل

هرروز که چشامو باز میکتم غم دنیا می‌ریزه تو دلم

که باز همون کارای تکراری همون اتفاقای تکرازی

دوباره هنه چی از نو تکرار میشه

این تکرار داره دیوونم میکنه

بخصوص وقتی ببصبرانه منتظر یه اتفاقی و

اما بهش نمیرسی

سالها منتظری و اما هنوز به کسالت و بدبختی روزگار میکذرونی

هنوز داری بدبختی و فلاکت تحمل می‌کنی

اما من کوتاه بیا نیستم

شده تا اخرعمر منتظر بمونم ، می مونم

جز این انتظار کار دیگه ای تو ابن دنیا ندارم

هیچی دیگه خوشحال و راضیم نمیکنه

هیچی...

تاابد با این انتظار زندگی میکنم

انتظارش هم خوبه ..

باز...

باز مثل هرشب

حاج خانم که خوابید

خونه سوت و کور شد

منم اومدم که مثلا بخوابم اما

میدوتم که حالا حالاها خوابم نمیبره

یه گوشه از اتاق نشستم و غرق در فکروخیال

تمام غم‌های دنیا ریخته تو سرم و محاصره ام کرذه

وای چه سکووووتی.. چه غمی .. چه حال بد و وحشتناکی

حال بد

دیشب دم دمای صبح حالم بد شد

از خواب پریدم و دیگه نتونستم بخوابم

قرص ضد تهوع چندتا بسته خریدم

اینطور وقتا که حالت تهوع میگیرم سریع قرص و می‌خورم

گاهی وقتا اثر میزاره گاهی هم نه

از صبح هم مشغول کارای خونه بودم

تازه اومدم تو سوییت یخورده استراحت کنم

اینجا هیچ سرگرمی ندارم

نه تی وی دارم نه هیچ چیز دیگه ای

اما آرامش و خلوت اینجا و خیای دوست دارم

ولم کنن چندرور همینجا می مونم و بیرون نمیام

حاج خانم گفته امروز برم داروخونه یه چیزی واسش بخرم

اما فکرنمیکنم برم

اصاا حوصله بیرون رفتن ندارم

خریدش هم زیاد واجب نیست

پس نمی رم

الان برم بالا میدونم کلی غر میزنه

دوست داره هرچی که میگه فورا انجام بشه

غذای سه سوته

امروز کلی کار انجام دادم

یه مهمون ناخونده هم اومد که ناهار موند

این طبیعتا کارمو ببشتر کرد

برای ظهر سبزی پلو ماهی درست کرده بودم

خیلی خوشگل و خوشمزه شده بود

دلم توی اون غذا بود اما طبق معمول همبشه

نتونستم چندتا لقمه بیشتر بخورم

همیتطور با غذام بازی بازی میکردم و حسرت اون وقتی و میخوردم

که ااشتها داشتم و خوب غذا می‌خوردم

شدیدا دلم خواست که از غذای امروزم حسابی میخوردم

مهمون بعدازظهر رفت و خانم غرغرو هم حوابید

منم رفتم تو سوییت و یخورده با خودم خلوت کردم

از غروب تاحالا فشارم پایینه و پاهام خیلی درد میکته

مثل وقتی که تو سرمای شدید باشی و پاهات یخ میزنه و درد میگیره

اونطوری شدم دقیقا

اما باز کار داشتم ناچار شذم برگردم بالا

خانم خانما باهام حرف میرنه و منم مثل همیشه در سکوت گوش میکنم

شام یه غذای سه سوته درست کردم

که هیچ کاری نداره و در نهابت خبلی هم لذیذ میشه

مرغ ، و پیاز و سیب زمینی و گوجه (اینها حلقه حلقه میشن)

اول یه مقدار خبلی کم روغن میریزم کف یه قابلمه کوچیک و بعد مرغ و میزارم

بعد یع ردیف سیب زمینی یه ردیف گوجه یه ردیف پیاز میریزم روی مرغ

همینطور ادامه میدم و در اخر یه قاشق چای خوری رب گوجه رو توی یه کاسه کوجیک ، توی اب حل میکتم زردچوبه و فلفل سیاه و نمک هم به همون اضافه مبکنم و هم میزنم

بعد میریزم روی موادی که به ترتیب چیذمم .

زیرش و خیلی کم میکنم و همینطور میزارم بمونه و دیگه حتی سمتش هم نمیرم

یکساعت و نیم الی دوساعت بعد میرم یه غذای فوق العاده لذیذ تحویل میگیریم

به همین سادگی

عطر و بوی عجیبی هم داره این غذای ساده

با نون بربری خورده میشه

دردناک

دردناک‌ ترین بخش ماجرا این‌جا بود

که ما تا بلندترین پرتگاه ها رفتیم

و کسی نگرانمان نشد..

شاید آنقدر گفتیم خوبیم که باور کردند…

امروز

امروز کمی کسلم

اما از روزهای قبل یهترم

کلی کار دارم که هتوز انجام ندادم

فقط به سختی ناهار و اماده کردم

اما ظرفها موتده که باید بشورم

خونه باید گردگیری و جارو شه

خودمم که هنوز چیزی نخوردم

فقط ناهار خانم غرغرو و دادم

حالام دلم میخواد برگردم به اتاقم اما

بااین‌همه کار نمیشه

اول باید اینهازو انجام بدم

خونه

امروز صبح ساعت ٧ وقتی داشتم از خواب بیدار میشدم

برای چندلحطه خواب بیشتر دلم میخواست گریه کنم

کلا دوسه ساعت هم نخوابیدم

اما به هر سختی که بود بیدارشدم و خودمو رسوندم به جایی که ادذس داده بودن

اونهایی که اونجا کار میکردن تعریف کردن و تشویقم کردن

گفتند خوبه از هیچی کهبهتره

منم کفتم با خوب و بدش اصلا کاری ندارم

من کلا قصد نداشتم بیام

تا اینحاش هم بخاطر یکی دیکه اومدم

اما بعدش که صاحب اوتجا اومد دیگه مطمین شدم که نمیرم

از اونجا برگشتم از راه رسیده نرسیده اومدم سریع ناهار و آماده کردم

از وقتی اتاق جدا دارم خبلی دلم میخواد سریع کارهام و انجام بدم ث برم اونجا اما خانم صابخونه مخالفه و دوست نداره

خوشش نمیاد تنها بمونه اما من خیلی علاقه دارم که تو اتاقم تنها یاشم

بعد از سالها دوباره به خلوت و تنهایی خودم رسیدم

البته تا حدودی

اما به همیتقدرش هم راضیم

یه اتاق بزرکه یه پنجره کوچولو و نقلی داره

انتهای اتاق هم قراره کابینت و سینک و گاز کوچیک بزارن

یه اتاق مجزا و کامل

سقفش یخورده کوتاهه اونم بخاطر اینه که زیر زمین بوده

اما الان خیلی قشنگ درستش کردن

خیلی توش راحتم و آرامش دارم

حس میکنم صاحب یک خونه شدم و بلاخره منم خونه ای مستقل دارم

بی خوابی

امشب انقدر ظرف شستم که خسته و کوفته شدم

فردا صبح زود هم باید بیدارشم

باید برم جایی

برای دیدن کاری که اصرار دارن منو بفرستن

همینطوری هم زیر بار اینهمه کار دارم از بین میرم

اکه قرار باشه به کارهام اضافه هم بشه چی میشه!

من که قصد قبول کردن ندارم

اما فردا و باید برم!

داستان زندگی

داستان زندکی من

یه داستان فوق العاده بی هیجان

بدون عیچ اتفاق خوب و قشنگ

در جریانه

اگه اهل هیجانی و هرروز دنبال اتفاقای جدید هستی

اینجا رو نخون

تا بحال شده توی بیداری کابوس ببینی؟
من دیده ام... وحشتناک ترین کابوس ها
توی بیداری اتفاق میافتد
وقتی باید چیزی را از دست بدهی
چیزی که هست و دلت عمیقا میخواهدش
اما تو مستحقش نیستی
وقتی پاسخِ فال هایت
همه برعکس خواسته ات میشوند
و تو نمیتوانی بپذیری
شب هایی که همه خوابند و تو
با چشمهایت میبینی تمامِ خیال هایی که

با لذت بافته بودی یک به یک رشته میشوند و
کاری جز تماشا با چشمانِ خیس از دستانت
بر نمی آید
نمیدانی چقدر تلخ و غم انگیز است
وقتی پاکترین و عمیق ترین
احساسِ از دل برآمده ات
راه پست ترین منجلابِ بی تفاوتی را

پیش میگیرد و تو بازهم دست و پا میزنی
و تقلا میکنی تا مسیرش را عوض کنی....
باورکن کابوس هایی که آدم
توی بیداری میبیند کُشنده اند