…
وای حالم انقدر بده که دارم مبمیرم.. از دیشب حالم بدشده ازسردرد و سرگیجه دارم میمبرم. دوبار حالم بهم خورد خیلی شدید
دارم میمیرم خدا.. هیشکی هم تیست که به دادم برسهه😭
وای حالم انقدر بده که دارم مبمیرم.. از دیشب حالم بدشده ازسردرد و سرگیجه دارم میمبرم. دوبار حالم بهم خورد خیلی شدید
دارم میمیرم خدا.. هیشکی هم تیست که به دادم برسهه😭
نیم ساعتی هست که باصذای بارون بیدارشدم.. بارون شروع به باریدن کرده.. صدای باروم خیلی قشنگ و ارامش بخشه اما من دلم گرفنه.. بدجوری دلم گرفته و غم رو قلبم سنگینی میکنه... خاطرات کذشته اخرش منو میکشه و از پا در میاره... یاد و خاطره ی گذشته ی قشنگی که داشتم قلبم و تیکه تیکه میکنه
اصلا باورم نمیشه که اون ادم من بوذم.. اون زنی که مثل ملکه ها زندگی میکرذ و همه حسرت زندگیشو میخوردن ، اون من بودم!! باور نمی کنم که این زنه رنجور بدبخته تنها.. این سیاه بخته اواره ی در به ذر .. این موجود تنها و بیکسوکار و بدبخت و هیچی ندار.. این زنه بی رنگ و روی همیشه خسته ی رنگ پریده.. با اون چند شاخه موی سفید و دستای چاک چاک و داغون و هیکل لاغر و نحیف ، با این چشمای بی روح که انگار سالهاست مرده .. این همون زنی باشه که مثل ملکه ها تو اوج خوشبختی زندکی میکرد! باورم نمیشه این مرده ی متحرک یه روزی تو اوج جوونی و شکوه و عظمت بوده که از صداش و حرفاش شور زندگی میبارید .. باورم نمیشه این موجوده بدبخت یه روری اون زن خوشیخت بوده که مثل ملکه ها زندگی میکرده.. و چون خوشبخت بود و تو یهترین شرایط زندگی میکرد و بزرگترین حامی و پشتیبان رو داشت و از تک تک حرکات و حرفا و وجنات و صدا و حرف زدنشو نگاهشو چشماش ، خوشبختی میبارید.. شور و شوق زندگی میبارید.. امید به زندگی و امید به اینده..
در حالی که به اشتباه تصورات دیگه ای داشتم،، و خبر نداشتم چقدر خوشبختم.. درحالی که تو گمراهی بوذم و متوجه نبودم از همه خوشبخت ترم چون از زندگیه مردم اطلاع نداشتم.. کلا بی تجربه بوذم و متوجه نبودم.. داشته هامو نمی دبدم
اما با اینحال، با وجود اونهمه گمراهی و نادانی ، اما بازهم ناخوداگاه همه وجودم پراز شور و شوق و ذوق بود.. بازم ته تهش میخندیدم و پراز امیذ بودم.. بازم از تک تک حرکات و وجناتم کاملا پیدا بود که چقدررر خوشبختم و به قول بهضی ها خرشانس !
خیلی از زنهای فامیل و اشنا و دوست ، پشت سرم میکفتن چقدر این دختر خرشانسه ! راست مبگفتن.. الان که فکر میکتم اون موقع واقعا خرشانس بودم.. اما خودم نمی دوتستم
و دقیقا بخاطر خوشبختیم بخاطر پشتیبان قوی و محکم داشتن.. ادما بهم جذب میشدن و دوست داشتن باهام صحبت کنن ارتباط ذاشته باشن ..
وقتی پول داری.. خوشبختی.. زندگی داری.. پشتوانه قوی داری.. ناخوداگاه همه چیزت واسه ادما جذاب مبشه و جذبت میشن. هی میخوان خودشونو بچسبونن بهت.. هی سعی دارن توجه تورو به خودشون جلب کنن .. به زور میخوان نگاه تورو ، توجه تورو به خودشون جلب کنن و بگن ما هم هستیم ما رو هم ببین!
علاقه دارن اونها هم بخشی از زندگیت باشن.. واسشون همه چیز تو و زندگیت جذابه.. همه جرفات جذابه.. همه چیزت از نظرشون خوب و قشنگه.. کلا دوست داشتنی هستی واسشون
اما خدانکنه که زمین بخوری.. خدانکنه که اون موقعیت و از دست بدی.. اون موقعیت اون زندکی ، پول خونه زندگی ، پشتیبانت.. اون کسی که حمایتت میکرد همیشه.. خدا نکنه که بدونن دیگه پولی نداری.. هیچی نداری. و از همه مهمتر کسی تو زندگیت نیست.. دیگه کسی پشتیبانت نیست کسی حامی تو نیست.. بفهمن پشتت خالی شده
یهو از چششون میغتی.. یهو بی ارزش میشی.. یهو جذابیتت و ازدست میدی. نه تنها دیگه واسشون جذاب و دوست داشتنی نیستی بلکه خیلی هم دوست نداشتنی و رواعصابی.. یهو بی ارزش میشی در نظرشون
کسایی که قبلا هنش ذوق داشتن باهات ارتباط داشنه باشن.. همش ذوق حرف زدنه باهات و داشتن.. همش میکفتن مارو ببین به ما توجه کن .. ما رو هم کنارخودت تو زندگیت نگه دار.. توروخدا با ما حرف بزن ما رو هم ببین .. به ما فکرکن .. حالا یهو دیکه نمیخوان یک کلمه باهات حرف بزنن ازت فرار میکنن و دیگه دوست ندارن سمتت بیان و دوست هم ندارن به سمتشون بری. اگر سمتشون رفتی یهو به بدترین شکل تحقیرت میکنن توهین میکنن.. و حتی حرفای اون وقتاشون و هم پس میگیزن و میگن اون وقتا هم ازت بیزار بودیم و به زور تحملت میکردیم .
یهویی با بدترین لحن باهات جرف میزنن و اهانت میکنن.. دیگه هیچ جذابیتی واسشون نداری... چون دیگه پشتیبان نداری و یه زن تنها و بی کسوکاری .
خب یه زن بی شوهره تنها که هیچ پشتوانه ای نداره ، عیچ حامی نداره.. دیگه شوهری نداره که دوسش داشته باشه و بهش محبت کنه و لوسش کنه. کسیو نداره که همش به فکرش باشه و ارزشمندترین جیزهارو واسه اش بخواد و اونو بالا بکشه و سطح بالاتر از همه نگهداره .. خب طبیعتا این زن دبگه هیچگونه جذابیتی واسه کسی نداره دیگه .
باید قبول کنیم که تا وقتی یه زن شوهر داره ، واسه دیگران هم جذابه . تا وقتی همه میدونن که یه مرد قدرتمند پشتش ایستاده و ازش حمایت میکنه ، و بهش محبت میکنه و واسش ارزش قایله و لوسش میکنه و علاقمنده بهش و ... تا اون موقع واسه دیگران اون زن خیلی با ارزشه و شان و مقام بالایی داره . چرا چون میگن حتما زن محترم و ارزشمندیه که یه مرد اینطور کنارش ایستاده و بهش علاقه داره و یک لحظه نمیخواد ازش جدا شه .
واقعا این زن ارزشش واسه همه بیشتره.. واسه همه جذاب تره.. همه سرودست میشکونن و منت اون زن رو میکشن که فقط یک کلمه جوابشون رو بده .. خودشونو میکشن تا اونها هم به چشم اون زن بیان! بخاطر اینکه به چشش بیان همه کار میکنن منت میکشن التماس میکنن هرکاری از دستشون بربیاد واسش میکنن خودشونو و اطرافیانشون و ضایع میکنن کوچیک میکنن تا بلاخره اون زن خوشش بیاد و توجهی بکنه بهشون.. همه اینکاراو تا لحظه ای که اون زن شوهر داره و خوشبخته میکنن اما به محض اینکه اون زن از اون موقعیت خارج شه فورا رنگ عوض میکنن و بهش پشت میکنن. حتی اگه به فاصله ی یک روز این اتفاق بیفته
یعنی تا همین دیروز داشتن منت کشی و التماس میکردن که به چشمش بیان تا یک کلمه باهاشون حرف بزنه اما فردای اون روز اگه اون زن موقعیتشو از دست بده در جا ، همون لحظه بهش پشت میکنن بذون اینکه خجالت بکشن بدون اینکه ذره ای شرم کنن.. یعنی واقعا از خودشون نمیپرسن که چطوری و با چه رویی اینکارو کردی؟! چطوری تا دیروز التماسشو میکردی و حالا یهو از چشت افتاد و بهش پشت کردی؟!؟!
شاید شماها معنی جرفای منو نفعمید.. شاید نتونید باور کنید چون خودتون این شرایط و تحربه نکردید. اما من تجربه کردم.. همه این چیزایی که گفتم و من خودم با چشای حودم دیدم و تجربه کردم . و هنوز واسم سواله که چطور ممکنه؟!
همه باهام اینکارو کردن . همه حتی خانوادم.. یعنی تصورکنید که تا امروز که هنوز شوهرم تو زندگیم بود و هنوز هیچی معلوم نبود و ممکن بود شوهرم کنارم بمونه همه باهام خوب بودن قربون صدقم میرفتن نازمو میکشیدن منت کشی میکردن التماسم میکردن که فقط یک لحطه از وقتم و واسشون بزارم.. اما امروز که گذشت و فردا که رسید، یعنی روری که همه چی تموم شد و شوهرم تکلیفم و یکسره کرد و یهویی عذرمو خواست و گفت از این خونه برو بیرون. نمیخوام توزندگیم باشی ، یهو همه از زمین تا اسمون تغییر کردن..
یعنی من یه مدت کوتاه بود که هی میرفتم پیش خانوادمو دوروز می موندم اما باز برمیگشتم خونه ،کلا تو بلاتکلیفی بودم و شوهرمم تکلیفمو مشخص نمیکرذ و تصور خودمو همه این بود که شوهرم هم میخواد با اون بمونه هم منو تو زندگیش نگه داره و اصلا قصد نداره منو ول کنه . برای همین همه بهم احترام میذاشتن و هوامو داشتن و خانواذم ازاینکه بعداز سالها قطع رابطه حالا باهاشون ارتباط داشتم خوشحال بودن و کلی ادعامیکردن و میکفتن اجازه نمیدیم شوهرت هرکاری دلش میخواد بکنه.. اما اما به محض اینکه همه چی عوض شد به محض اینکه شوهرم ازم رو برگرذوند یهو همه عوض شدن. انقدر سریع این اتفاق افتاد که باورم نمبشد گیج و منگ بودم.. بیشتر از اینکه حواسم به زندگیم و شوهرمو بلایی که سرم اومده باشه حواسم بیشتر پرت این چیزا شد . از همون لحظه و ثانیه من گرفتاراین مشکل شدم و البته تا یه مدت نمیفهمیدم چی شده و همش دنبال این بودم که بفهمم چه اتفاقی افتاده و من چیکار کردم که اینطور شده!! . باور نمیکردم چون حتی طرز نگاه کردن هاشون.. حتی نگاه ها و لبخندها و حرکاتشون عوض شد و تغییرکرد! یهویی طرز حرف زدنشون کلا شکل رفتارشون بامن تغییرکرذ و عوض شد..
وقتی این جریان تکرار شد و دیدم کم کم کسای دیگه هم همینطوری عوض شدن یهو، دوست فامیل اشنا .. هرکی .. هرکی که تو زندگیم حضور داشت دقیقا همون رفتارو کرد.. دیدم که همه مثل خانوادم ، به محض اینکه فهمیدن دیکه شوهرم نیست تو زندگیم و اون ادم همیشگی نیستم و تنهام ، یهو رفتارشون لحن حرف زدنشون همهههه چیشون عوض شد بامن . دیگه هیچ احترامی نداشتم واسشون
اگه قبلش بهشون توهین هم میکرذم تاراحت نمیشدن که حالا با حرفای معمولی من عصبانی میشدن تا بهونه واسه پرخاش کردن و بی احترامی به من داشته باشن..
دیگه این حریان انقدر تکرار شد که من دیگه میترسیدم به کسی این موضوعو بگم ، دیگه تا جایی که میشد و ممکن بود نمیکفتم که من جداشدم . دیگه میترسیدم کسی بفهمه
نمیگفتم راستشو و وانمود میکردم هنوز شوهرم هست توزندگیم و همه چی خوب بود و طرف بهم احترام میذاشت مثل قبل ، اما یهو از دهنم میپرید یا حالا به دلایلی ناچار میشدم راستشو بگم یهووویی طرف باهام بد میشد و بدترین رفتارو باهام میکرد بهم اهانت میکرد و میرفت .
بخاطر همینه که بعضی از فامیل و اشناها هنوزم دقیق از زندگیم خبر ندارن ، چون از خودم اینو نشنیدن و حتی انکار هم کردم.. و با تلاش های این چندسالم مثلا همینکه مرتب میرفتم محل کارشوهرم ، و این خبرش تو شهر و تو فامیل پیچیده و به گوششون رسبده کم و بیش.. همینم باعث شده که هنوز شک داشته باشن و مطمین نیستن که ایا من جداشدم یا نه .
و ای کاش ، ای کاش میتونستم همه رو بیخبر نگه دارم تا کمتر زجر بکشم. اما چه کنم که خیلی وقتا نمیشه جلوی پخش شدن حرف و حدیث رو گرفت یه جاهاییش دیکه دست من نیست ..
ای کاش هیچوقت هیچکس نمیغهمید تا هیچوقت رفتارشون باهام عوض نمیشد ..
( این پست واسه صبح ساعت ۶ هست که اون موقع تا بخوام بنویسم و تموم شه دیکه طول کشیذ و این خانومه بیدارشذ و صدام زد و مجبورشذم برم دیگه )
نمیدوتم چرا این چندرور ذهنم گمراه شد و به یه چیزایی فکرکردم که از اول هدفم نبود اصلا و دنبالش نبوذم هیچوقت
من شوهر میخوام زندگی میخوام خانواده میخوام پشتیبان مبخوام . نه پول و خونه
۵ ساله من میرم درخواستمو مطرح میکنم، میرم میگم به شوهرم بگید بیاد به قول و قراری که داشتیم پایبند باشه و بهش عمل کنه، و پنج ساله که شوهرم و همه اطرافیانش جواب خواسته های منو با پول میخوان بدن! من میگم شوهر زندکی خانواده امتیت ، اونها میگن پول!! این توهینه !
من اکه پول میخواستم که دداشتم.. من اگه دنبال پول یودم که همون موقع بی دردسر همه چی در اختیار داشتم
الان بعداز پنج سال در به دری و تنهایی و زجر و سختی و بدبختی ، با منت یه خونه ی احتمالا بیخوذ میخوان بهم بدن و تموم! بعدم دیگه اجازه نداشته باشم کوچکترین توقع یا خواسنه ای داشته باشم!!
خب اگه اینجوری بود که ، من ۵ سال پیش بهترین خونه و زندگیه کامل داشتم یه خونه پر از وسیله از بهترینا داشتم. تازه ماشین و پول و خساب باتکی و زمین. و .، هم داشتم ! هنوز جوونم بودم و میتونستم از زن بودنم از جوونیم استفاده بکنم و اون زندگیو هزاربرابرش بکنم. موقعیتشو داشتم
اما نکردم.. نخواستم! همرو بخشیدم از همه چی گذشتم تا یه چیز با ارزشتر بدست بیارم. همه رو دادم رفت جتی لوازم شخصیم و لباسام و... همه رو دادم زفت و ازش گذشتم . تا یه چیز ارزشمند و بدست بیارم ..
اونوقت حالا بعد از پنج ساااااله سخت و طاقت فرسا.. بعد از پنج سال سختی و در به دذی کشیدن بعداز ۵ سال کار سخت و سنگین انجام دادن و در به دری تحمل کردن.. حالا بیام به یه خونه ی داغون راضی بشم؟! این توهین نیست ؟ این اهانت نیست؟؟؟
من اگه دنبال این چیزا بودم که ۵ سال پیش بهترین جیزارو نمیدادم که پنج سال سختی و اوارگی بکشم و بعد از اینهمه بدبختی کشیدن یک صدم اون چیزارو بگیرم و برم !!
این یه توهینه !! بخدا قلبم به درد میاد وقتی فکرمیکتم یهش
من از پول و راحتی و اسایش و جوونیم و ایندم ، از همش گذشتم تا چیزیو بذست بیارم که ارزشش خیلی خبلی بالاتره
من شوهرمو میخوام بذست بیارم.، همون کسی که وقتی ۱۸ سالم بود باهاش ازدواج کزذم همونو میخوام . میخوام تاابد با همون باشم .. یا کنار اون باید باشم، یا اگه اون تباشه منم باید تا ابد تک و تنها بمونم حق زندگی ندارم بدون اون.. حق راحتی و اسایش ندارم بدون اون.. حق نفس کشیدن هم ندارم بدون اون
قبلا من این جیزارو نمیفهمیدم.. همه ی اینارو همون مرتیکه به من یاد داد . وقتی دیدم ادمای حقیر و بی ارزشی مثل اونها ، طلاق نمیگیرن و طلاق رو بد و خطا و گناه میدونن.. اون موقع منم متوجه شدم که اصلا و ابدا طلاق وجود نداره . فهمیذم زن باید تا ابد فقط و فقط با همون مردی بمونه که روز اول باهاش ازدواج کرد .. حتی اگه اون مرد بی ارزش ترین و داغون ترین و بی شخصیت ترین و بی عرضه ترین ادم تاریخ باشه ،
حالا من که با عرضه ترین و باغیرت ترین و باشخصیت ترین مرد همسرم بوده ، که دیگه صد در هزاااار باید تا ابد به پاش بموتم .. وقتی طرف پای کثافت ترین مرد تاریخ بمونه ، پس دیگه حجت بر من تمومه !! من که حق ندارم هرگزرززز بجز اون به هیییییچکس و هیچ چیز دیگه ای فکرکنم . اصلا بذون اون حق زندگی و حق نفس کشبدن هم ندارم
من یا باید کنار شوهرم باشم.. یا اگر هم اجازه نده کنارش باشم ، باید تاابد به پاش بمونم و به اسمش وفاداز بمونم .
اصلا حق ندارم زندگی کنم .. من فقط زمانی حق زندگی دارم که شوهرم تو زندگیم باشه .. در غیراینصورت باید تک و تنها و بی چیز،. بدبخت و اواره ی خونه های مردم باشم و فقط زجر و سختی بکشم .
زندگی بدون شوهرم اصلا وجود نداره...
خاک بر سر من که این چندرور به خونه و پول و زندگی کردن فکر کردم !! گناه کبیره کردم که حتی بهش فکرکردم..
وقتی حقیرترین ادمای کره ی زمین اینکارو نمیکتن ، خاک برسر من که حتی بهش قکر کردم. خودمو هیچوقت نمی بخشم.. حتما باید تاوان این فکر و پس بدم.. حتما باید بخاطرش تاوان بدم.. وگرنه از غصه و عذاب وجدان میمیرم
همونطور که ۵ ساله که بخاطر اشتباه و خطای گذشتم دارم خودمو مجازات میکتم و از خودم انتقام میگیرم.
البته که خدا خودش خوب میدونه که من گناهی نداشتم.. یه بچه ی بی تجربه بودم که یه ادم مکار خائنه کثافت ، منو گول زد و فریب داد. که من خیال کردم میتونم بدون شوهرم زندگی کنم و میتونم ولش کنم و برم .
نه .. من هرگز اجازه ندارم شوهرمو ول کنم و برم واسه خودم زندگی کنم و خدای نکرده خدای نکرده اجازه بدم یه سگ و خری هم بیاد تو زندگیم !!! گوه خورده .. گووووه میخوره کسی که حتی فکر اینو تو سرش بیاره!! گوهه شوهرمو تو حلقش میکنم
حالم خبلی بده از حواب پریدم و دیگه نتونستم بخوابم.. هرکاری میکنم نمیتونم بخوابم بس که حالم بده.. سرم درد میکته بدنم درد میکنه همه استخونام درد میکته.. نفس کم میارم نفس تنگی گرفتم نمیتونم خوب نفس بکشم..
حال روحیمم خیلی خرابه خیلی داغونه از غم و غصه دارم تابود میشم .. حالم واقعا خرابه.. دلم یجوری گرفته که قلبم داره متلاشی میشه از غم دلم میخواد با صدای بلند گریه کنم دلم میخواد داد بزنم و همه چیو بزنم و بشکونم و داغون کنمم
اینهمه خشم فروخورده ایتهمه غم و غصه تلنبار شده اینهمه خاطره و تجربه ی تلخ و وجشتناک تو وجود من باید یجوری خالی شه . چون داره نابودم میکنه داره از پا درمیارتمم
حرفایی که خواهرشوهرم همینطور ساده به زبون میاره ، قابلیت اینو داره که منو به جنون برسونه. میتونه منو به بدترین چیزا برسونه.. میتونه حرفاش منو وادار به خودکشی کنه.. اما خودش اینو نمیدوته اینو متوجه نمیشه چون خودش هیجوقت تو این موقعیت نبوده و این شذایط و تجربه نکرده برای عمین نمیتونه درکم کنه و نمیتونه بفهمه که من چه حالی میشم وقتی خیلی راحت یه حرفایی و میزنه !
میگه اون زنیکه مفت خور و بچه هاش خیلی به خونه ی پدرمادذش میرن.. گفتم قبلا که من خیلی وقتا میرفتم جلوی خونه پدرمادرت تا شوهرمو ببینم ، خبری ازش نبوذ .. کلا توی این ۵ سال من دوسه بار دیذمش
گفت اون مال قبل بوذ اما از وقتی بچه دومش هم اومد و شش هفت ماهگی و رد کرذ دیگه نگهداری دوتا بچه ی قدونیم قد شیطون خیلی واسش مشکل شد و نتونست دیکه دست تنها بچه داری کنه خانواده خودش که اینجا نیستن و باهاش دوسه ساعت فاصله دارن پرستارهم اوردن اما خوب تبود و نتونستن اعتماد کنن.. برای همین مرتب میره اوتجا بچه عاش پدرمادرمو خبلی دوست دارن کنار اونها ارومترن.. پدرمادرمم خیلی اینطوری خوشحالترن. تو بچه داری هم بهش کمک میکنن و هم اون راضیه هم بچه ها خوشحالم هم پدرمادرم . کفت ما هم هروقت فرصت کنیم میریم اوتجا و کمکی از دستمون بربیاد انجام میدیم
از وقتی اینارو تعریف کرذ همش ناخوداگاه به حرفاش فکرمیکتم و حالم بد میشه . یادم میاد که این خاتواده ، بخصوص پدرشوهر و مادرشوهرم چقدررر ارزوی دیدنه نوه ی پسریشون و داشتن.. نوه از دختراشون داشتن اونها و هم دوست داشتن اما نوه از تنها پسرشون بزرگترین ارزوشون بود. اونها میخواستن از تنها پسرشون که شوهر من بود نوه داشته باشن . همبشه با هزار ارزو و حسرت از بچه ی ما حرف میزدن و براش کلی تقشه های جورواجور میکشیدن.. کلی ارزو داشتن واسش.. کلی نقشه داشتن .. میگفتن بچه تون باید همیشه کنارما باشه ما واسش اینکارو میکنیم اونکارو میکنیم.. واسش همه چی میخریم و هرکاری میکنیم واسش..
من همیشه اینارو میشنیذم و اون ذوق و شور و شوق تو نگاهشون و میدیدم کلی لذت میبردم چون فکرمیکردم بچه ی حسام خب بچه ی منم هست دیکه.. چی از این بهتر که همشون انقدر ارزوی دیدنه بچه ی منو دارن .. هیچوقت ، هیجوقت فکرشو هم نمیکردم که اون بچه ای که انقدر بیصبرانه حسرت دیدنشو داشتن یه روزی بیاد ، اما بچه ی من نباشه . هیچوقت فکرنمیکردم که چنین اتفاق تلخی بیفته ..
اونها بعداز سالها انتظار و حسرت کشیدن ، حالا نوه دلخواهشون و دارن.. یعنی نوه از تنها پسرشون.. عوض یکی دوتاهم دارن و همونطور کع میگفتن، خیلی خیلی هم دوسشون دارن و رو چشاشون گذاشتن اونارو.. براشون بهترینارو فراهم میکنن و از محبت لبریزشون کردن.. هرروز دارن کنار نوه هاشون کیف میکنن ، اما اونا بچه های من نیستن.. بچه های یه موجود مفت خوره حیله گر سواستفاده گرن !! از زنی هستن که تمام این خوشبختیو زندگیه رویاییشو بخاطر سواستفاده کردن از موقعیت مناسب داره !! یعنی تا دیذ یه مرد همه چی تموم زندگیش و رابطش با زنش دچار تنش و مشکل شده ، فورا خودشو جاکرد و از موقعیت نهایت استفاده رو کرد و خودشو اویزونه شوهرمو زندکیش کرد!
از مشکلات پیش اومذه بین منو شوهرم بیشترین سواستفاده رو کرد و یه بهترین سرنوشت و زندگیو ساخت واسه خودش.. شوهر و زندگی ای رو بدست اورد که ارزوی هر زنیه . اینده ی خودشو ساخت و اینده ی منو نابود کرذ.. شوهر منو زندگیه نقد و اماده ی منو مفت مفت تصاحب کرذ و بالاکشید.. من موندم تنها و بذبخت و اواره و در به در.. اون شد صاحب زندگیه قشنگ من و مثل مفت خورها زندگیه نقد و اماده ی منو صاحب شد و رفت یکراست سر یه زندگیه اماده و رویایی.. که دیگران حتی تو خواب و رویاهاشون هم نمیبینن
حالا شوهرمو داره.. حمایتشو داره،، که هیجکسی اندازه من نمیفهمه حمایت و پشتیبانی شوهرم یعنی چی!!! بهترین زندگیو داره یه خونه داره مثل قصر.. بهترین چیزارو در اختیار داره بعدم هرروز دست بجه های سالم و قشنگش و میگیره و میره خونه ی پدرشوهر من ، اونارو هم داره.. خانواده و تکیه گاه و پشتیبان داره.. محبتشون و داره.. حمایتشون و داره.. کنارهم شاد و خوشحالن.. پددرمادرشوهرم دوسش دارن چرا چون نوه هایی که سالها حسرتشو کشیدن تحویلشون داده.. دوسش دارن بهش محبت میکنن.. هزارتا پشتیبان داره .. هزارتا سرپناه امن داره...
چیزی که من حتی یه نصفه نیمشو هم ندارم... تک و تنها و اواره و بی سزپناه.. بی کسوکار و تک و تنها در به در خونه های مردم شذم.. شبانه روز دارم کارمیکتم . جوونی و سلامتیمو از دست دادم، مربض شدم نابود شدم اما دائم هم منت رو سرمه.. هرلحطه ممکنه که همین جارو عم از ذست بدم و کلا تو کوچه بمونم.. هیچکس و ندارم.. هیچکس!!
هزاران چیزو.. هزارارن خوشبختی و داشته های ارزشمندم و یه ادم حقیر و بی ارزش ازم گزفت..
واقعا که عجب معامله ای بود! عجب معامله ی ارزشمتد و پرسود و منفعتی بود!! هزاران داشته ی ارزشمند و هزاران خوشبختی که دیگران حتی تصورش هم نمیتونن بکنن و به حقیرترین چیز و بی ارزش ترین ادم باختم .. به کسی که حتی از ارزش اونهمه خوشبختی و اون داشته های گرانبها چیزی نمیدونه! انقدر حقیر و بدبخته انقدر رنگ زندگیه خوب و ارزشمند و ندیده که حتی نمیتونه تصور بکنه که من چه چیزای ارزشمندی و از دست دادم! همینکه از ارزش اون زندگی چیزی نمیفهمه و خیلی راحت میگه ای بابا چیزی نشده که ولش کن فراموشش کن خیال کن اصلا اون شوهر و زندکی رو هیچوقت نداشتی و ندیدی، بیا با یه زندگیه داغون و بی ارزش دل خودتو خوش کن ... همین حرفایی که میزنه دقیقا نشونه ی حقیر بودنه بیش از حدش هست.. اگر یه گوشه ای از اونهمه خوشبختی ای که من داشتم و دیده بود الان انقدر راحت این حرفای مفت و نمیزد!! الان توقع نداشت که بااین غم کنار بیام و بعد از اون زندگیه باشکوه ، حالا برم با یه زندکیه کم ارزش و داغون کنار یه ادم داغون تر راضی بشم و کنار بیام
حالم بده.. چندروزه اتیش تو تنمه اتگار!! به سردرد و سرگیجه و حالت تهوع و درد قفسه سینه و استخون درد و... اینمم اضافه شذه ! از درون دارم میسوزم...
اینروزا خبلی دارم به حرفای یاسی فکرمیکنم.. دارم از هنه طرف میسنجم خیلی فکرم مشغوله! خیای
حالم خیلی بده.. مریضیم هنوز خوب نشده و سردرد و گلودرد و ... دارم اما حال روحیم اونقدر خرابه که درد جسمم فراموش شده..
با خواهرشوهذم تماس داشتم این روزا ازش کمک خواسنم.. میخواستم برم دیدن شوهرم اما نتونستم.. اول بخاطر مریضیم دوم بخاطذ ترس.. این شهری که من هستم تا شهر خودمون یعتی جایی ک شوهرم هست ۵۰ کیلومتر تقریبا فاصله داره.. این مسیر و یا باید با ازانس برم یا با ماشین های بین راهی.. که خطرناکه. من که جرات ندارم .. من در تمام عمرم برای رفت و امد بجز ماشین شخصی از چیز دیگه ای استفاده نکردم . دروغ نگم چندبار سوار تاکسی توشهری واسه مسیرهای داخل شهر و کوتاه شدم اون هم همین چندسالی که اواره ام مجبور شدم اون هم خیلی خیلی کم! حتی از خونه حاج هانم تا اون روستا و خونه ی اون خانمه با زهرا رفتم. از اون روستا هم تااینحا با خواهرشوهرم اومذم..
به همین دلیل اصلا بلد نیستم . الان واقعا نمیدوتم چجوری باید از اینجا برم شهر خودمون دیدن شوهرم..، پول اژانس کرفتن ندارم.. پولشم داشتم نمیگرفتم! هیچوقت مسیر نیم ساعته رو با یه راننده مرد تنها نمیرم
با ماشین های بین راهی هم که اصلااا نمیرم... یعنی عملا راه ارتباطیم با شوهرم و خاتوادش کلا بسته شده.. این خانمه هم که هی داره تهدیدم میگنه که بیرونم کنه.. برای اینکه یه جای جدید پیدا کنم واقعا تمیدوتم باید چیکارکنم ...
تماس گزفتم با خواهرشوهرم و کلی باهاش حرف زدم و گفتم تو چه وضعی ام.. و بااینکه دلم نمیخواست اما کلی هم کریه کردم ! واقعا دست خودم نبود جلوی گریمو نمیتونستم بگیرم... اونم طبق معمول فرداش زنگ زد و گفت با خانوادش و بخصوص با شوهرم حرف زده ،، شوهرم که باز مثل همیشه کفته اون هیچ ربطی به من نداره ! من هیچ کمکی بهش نمیکنم و بهش بگو دیگه هیچوقت مزاحم من نشه.. بعدم گفت اما پدرمادرم گفتن ما حاضریم پول بهش بدبم و کمک مالی بکنیم بهش .. گفت پدرمادرم گفتن ما حاضریم برای اینکه یه سزپناه برای خودش جور کنه کمکش کنیم .
البته میدوتم که اینم بیشتر حرف خوده شوهرمه ، اما از خواهرش خواسته که اینو به من نگه تا یه وقت امیدوار تشم. خواسته که الکی بگه پدرمادرش فقط میخوان کمکم کنن ! اما در حقیقت حتما خودش گفته که حاضره کمک مالی بکنه تا سزپناهی واسه خودم جور کنم
منم تشکرکردم و گفتم خیلی ممنون. ناراحت شد کفت باز دوباره میخوای لجبازی کنی؟ گفتم نه لجبازی نمیکنم اما من بیشتر از پول به سایه ی شوهرم احتیاج دارم به داشتن خانواده و پشت و پناه. به کسی که پشتوانه ام باشه تا کسی نتونه چپ بهم نگاه کنه
بعدم دیدم قبول نمیکنه گغتم اصلا بخواید منو کمک کنید که یه سرپناه داشته باشم ، خودتون میدونید که برای خریدن یه خونه ی حیلی خیلی کوچیک و داغون و بیخود چقدرررررر باید پول داشنه باشم؟!؟!! میدونید چقدر پول نیازه ؟ بعد هم تازه ففط خونه نیست لوازم خونه هم عست و هزار تا خرج دیگه.. بعد تازه تو اون خونه از گشنگی بمیرم؟! خرجم و از کجا بیارم ؟؟؟؟
از اون گذشته با تنهایی چیکارکنم؟؟ با ناامنی؟؟؟ خونه داشته باشم بعد تاابد توش تنهایی چیکارکنم؟!؟! تنهایی بشینم به در و دیوار زل بزنم تا بمبرم؟!؟!! باز اگه دلم به بودنه شوهرم گرم باشه حتی اگه سالی یکبارهم نیاد پیشم اما همینکه حداقل اسمش باشه تو زندگیم کافیه ! همینکه پشتم بهش گرم باشه و اسمش ازم مراقبت کنه ..
گفتم اصلا این ماحرارو کلا فراموشش کنید خونه دار شدن من یه امر محال و نشدنیه .. یه قصه ی پر غصه اس با هزاران مشکل حل نشدنی.. جالبه اما که با تمام این دلایل قانع کننده بازم قانع نشد و حرف خودشو میزد !! گفت خرید خونه نه ، اجاره !! گفتم دیگه بدتر... اجارشو از کجا بیارم ؟ با صاحبخونه کی طرف شه؟! لابد منه زن با صاحبخونه باید کل کل کنم همش؟؟؟؟؟ سال اجاره سرشد بعدش چیکارکنم!!؟!!
گفتم نه خیلی ممنون.. چرا خودمون و به دردسر بندازیم.. من بابد کنار پیرزن های تنها زندگی کنم که نه نیاز به دادنه اجاره باشه نه صاحبخونه ای دارم که هی مزاحمم بشه به هر بهونه ، نه تنهام نه با ترس و ناامنی زندگی میکنم نه احتیاج به وسیله خونه دارم نه خرج زندگی دارم . همینجا کنار یه بزرگتر زندگی میکنم هم کار میکنم هم زندگی .. هزارتا دردسر و به جون نمیخرم ولسه هیچ و پوچ
عصبی شد گفت پس چی؟؟ خواسته ی تو پس چیه؟! گفتم من شوهرمو میخوام.. اون باید به قراری که بینمون بود عمل کنه.. نه نیازه کاری بکنه نه هزینه ای بکنه نه هیچی! فقط منو به عنوان همسرش بزاره کنار پدرمادرش زندگی کنم.. همین . قول میدم تعهد میدم که هیچ توقعی ازش نداشته باشم نه توقعات مالی نه هیچ توقع دیگه ای! نه میخوام خانوادشو ول کنه بیاد پیش من نه اصلا هیچ وقت و زمانی برام بزاره نه هزینه ی خاصی واسم بکنه.. فقط دوباره شوهرم بشه و پشتیبانم بشه ،، نمیخوام دیگه تنها و بی خانواده و بی پشتوانه باشم.. نمیخوام هرکسی هر بلایی که دلش خواست سرم بیاره میخوام اسم شوهر روم باشه و پشتیبانم باشه میخوام خانواده داشنه باشم.. من فقط میخوام که منو به عنوان همسرش بزاره کنار پدرمادرت زندگی کنم . اینجوری هم من از تنهایی و بی کسی و بی پناهی درمیام هم اونها سر پیری یه کسی کنارشون هست که مراقبشون باشه و بهشون رسیدگی کنه.. یکی که از خودشون باشه محرم شون باشه نه اینکه پرستار هفت پشت غریبه بیاد تو خونه زندگیتون کنار پدذمادر پیرتون..
واقعا کجای حرف من بدون منطقه؟ کجاش بده ؟؟ کجای این خواسته ها زیاده خواهیه ؟؟ مگه من چی خواستم از شوهرم ؟؟ یکی به من بگه کجای این خواسته ، توقع زیاد و بی جاییه ؟؟ حق من همه ی شوهرم و زندگیشه بدون وجود هیچ سرخری !! اما من از حقم گذشتم و کوتاه اومدم و به زندگی کردن کنار پدرمادرش راضی شدم.. حتی گفتم که یک ثانیه از وقتش و هم نمیخوام واسم بزاره هزارتومن پول هم ازش نمیخوام. یعتی اصلا دیگه نیازی نیست. وقتی کنار پدرمادذش زندگی کنم دیگه نه نیاز به سرپناه دارم نه هیچی.. همونجا هستم زندگیم و میکنم دیگه..
همون تایمی که هررور میره دیدن پدرمادرش یه سر میزنه بهشون و می بینتشون ، همون هم واسه من کافیه . منم اونجا هستم می بینمش به همون هم راضی ام . واقعا هیچ جیزی از این بیشتر نمیخوام حاضرم تعهد بدم ..
درسته در جواب تمام این خواسته ها و گریه ها و التماسهام فقط گفت نه و نمیشه و ممکن نیست . اما من منتظر جواب هستم و انقدرررر صبوری میکنم تا بلاخره قبول بکنه . من بازم خواسته هامو تکرار میکنم تا هروقت که لازم باشه تکرار میکنم .. شوهرم وقتی بشنوه این خواسته هامو حتما یادش میاد که چه قول و قراری داشتیم.. حتما میفهمه که من هیچی بیشتر نمیخوام ، بلکه از اون قول و قراری هم که داشتیم خیلی کمتره ! اون موقع قرار. داشتیم که من تو خونه ی خودم مستقل زندگیمو بکنم و هرچی پول خواستم خرجم کنه و نزاره اب تو دلم تکون بخوره.. بعدم مرتب مراقبم باشه و گاهی هم سر بزنه به من . اما حالا نه خونه زندگیه مستقل میخوام نه پول و خرجی ماهیانه و بریز و بپاش. نه میخوام که بهم سر بزنه و وقتشو برام بزاره.. الان فقط میخوام به عنوان همسرش ، منو بزاره تو خونه ی پدریش کنار پدرمادرش زندگی کنم همین. فقط همین ...
انقدر گزیه کردم این روزا که زیر چشام یه خط سیاه بزرگ افتاده... خیلی روزهای وجشتناکی و گذروندم.. هنوزم میگذرونم ......
از شدت تب و حال بذی که دارم چشام سیاهی میره و سرم گیجه . اما بایذ کارکنم حتی بااین حالت مریضی. هی وسط ظرف شستن چشام سیاه میشه خیس عرق مبشم و محبور میشم بشینم چندلحظه باز بلندمیشم به زور ادامه رو میشورم باز حالم بد میشه دوباره میشینم..
بااین حال وحشتناک هم باید گارکنم چون فقط همون یک روز و اجازه استراحت داشتم. این ویذوس و هرکی گرفته دوهفته استراحت کرده پ افتاده تو رختخواب اینو از خودشو دخترش شنیذم اما از من توقع داره بایک روز استراحت خوب بشم و پاشم کار کنم .
الانم ازصبح که می بینه هی میشینم وسط کار. و هرکاری و خیلی طول میکشه تا تموم کنم انداخته به غرغرر و منت گذاشتن. حالاهم مبگه اگه اینجوریع به فکر یه جا واسه خودت باش..
اومدم تو اتاق و اشکام بنددنمیاد.. چیکارکنم خدا؟؟ من که دیگه جایی و ندارم.. جایی و واسم نذاشت بمونه! همه پلهای پشت سزمو خراب کرد..
بعداز اینجا باید دیگه واقعا تو کوچه هیابون بخوابم
حالم ریزریز هرروز بذبود اما امروز دیگه واقعا حالم بدشد و افتادم. خداروشکررررر فقط این زنه درک کرد و اجازه داد که استراحت کنم کل امرور و تواتاقم ، تو رختخواب افتادم و خوابیدم. بلکه حالم بهترشه
واسه امشب اما گفت حداقل بیا توی هال دراز بکش تا منم از تنهایی حوصلم سرنره . اومدم اینجا کنار شوفاژ جامو انداختم همینجا دراز کشیدم تا اونم حوصلش سرنره. هوا انقدذ سردشده که خونه خوب گرم نمیشه
میگن ویروس جدیذ اومده و همه رو مریض کرده.. خدا کنه زودتر خوب شم چون نمیتونم هرروز اینجوری کارها رو ول کنم و استراحت کنم
دیشب هرکاری کردم دیدم نمیتونم بخوابم.. از خستکی بدنم کوفته شده بود واقعا داشتم اذیت مبشدم . اخرش دیدم نمیشع نیمه شب ساعت نزدیک یک مجبورشدم برم حموم دوش بگیرم بلکه اب گرم باعث شه اروم شه بدتم و بتونم بخوابم.. این زنه هم خواب بود خیلی ترسیدم اما هرجور بود سریع رفنم و برگشتم
دیدم بیدارشذه از صدای اب و نشسته منتطر من ببینه چی شده.. یخورده حرف زدیم و گفتم مشکلم چیه گفت فلان قرص و بخور. منم گفنم انقدذ هرروز قرص میخورم که دیگه اثری ندارن روی من! گفنم باشه حالا اگه بازم نتونستم بخوابم، قرص میخورم. بعدزفت خوابید
به این فکرکردم که اگه حاج خانم بود حتما کلی ماساژم میداد و از درمانهای خاص خودش استغاده میکرد تا ارومم کنه . اینطور وقتا با یه پمادی که نمیدونم چی بود دستاش اغشته میکذد و بعد حسابی ماساژم میداد بدنم داغ میشد و اروم میشدم کم کم میخوابیدم..
خلاصه دبشب از حموم اومدم سربع خوابیدم اما الان باصذای نماز خوندنش بیدارشدم ، الان خوبم فقط دست راستم شدیدا درد میکنه
بس که روزا از دستام کار میکشم و بهشون فشاذ میاد شبها اذیتم میکنن! موهام خیسه چقدر حس بدیه.. سرمانخورم فقط!
ای کاش یکم دیگه بخوابم.. طول روز خیلی کم میارم و به خواب احتیاج پیدا میکنم...
از این. دنیا و ادماش بیزارم.. چون هبچ خیری ازشون ندیدم. چون جز درد و رنج هیچی ازشون ندیدم.. چون فقط ضربه زدن فقط دشمنی کرذن . چون یکی از همین ادما از حق زندکی محرومم کرد
اون حق زندگیو ازم گرفت از شوهرم جدام کرد انداختم میون این ادمای ظالم و لجن ، که تا میتونن ازم سواستفاده کنن بهم ضربه بزنن که ازارم بدن . خدا خودش اول جواب اون هرزه ی ناموس دزد خیانت کارو بده بعدم این لاشخورهای عوضی سواستفاده گر
تا روزی که اون مرتبکه عوضیه گوه تاوان بده من منتظر میمونم چون فقط با تاوان دادن اونه که قلبم اروم میگیره . امیدوارم مرگ بچه های کثافتش و با چشاش ببینه. ان شالله بچه عای زنازادش جلوی چشاش تیکه تیگه بشن و بسوزن و هیچی ازشون نمونه. الهی یه گور پراز مار و عقرب خونه شون باشع.. البته که خاک هم موجودات نجس و کثافتی مثل شماها رو قبول نمیکنه و پس میزنه
الهی رسوای عالم بشی همه ادما با دست نشونت بدن و لعن و نفرینت کنن. الهی اواره کوچه و خیابون ها شی مردی که زنش فاحشه اس و نون فاحشگی زنشو نیخوره و ککش هم نمیگزه باید بمیره و بیشتر ازاین اکسیژن حروم نکنه .
تو نجسی تو کثافتی ، تو و کسوکارت زمین و به کثافت کشیذید.. هوارو نجس کردید زمین و کثیف کردید الوده کردید. شماها مایه ننگ بشریت هستید . ای کاش همتون باهم بمیرید و اتیشتون بزنن و هیچی ازتون نمونه ! ای کاش ادمای رذل و پلید و نجسی مثل شماها رو هرچه زودتر از رو زمین محو کنن تا کمتر همه دنیارو به کثافت و نجاست بکشونید
درد قلبم خبلی شدیذ شده.. دوساعتی میشع که درد میکنه شدیدددد!! اروم و قرار و ازم گرفته.. داره منو میکشه!
از درد اشکام دراومده.. دوسه ساعته که از خواب پریدم ، همینطور تو رختخواب دارم به خودم می پیچم از درد و اشک میریزم. تا خوابه نمیتونم کوچکترین سروصدایی راه بندازم.نه از اتاق رفتم بیرون نه تونستم کاری بکنم همینطور باید تو اتاق بی صدا درد بکشم و به خودم بپیچم. هنوزم بیدارنشده اما الاناست که پاشه از خواب و دیگه خواب تعطیل! منه بدبخت از صبح تا شب باید همش یا کار کنم یا اکه کارمم تموم شه نمیتونم راحت واسه خوذم بخوابم یا استراحت کنم همش باید اماده باش بشینم تا صدام کرد بدو بدو برم . یه شب فرصت استراحت دارم که هرشب به یه بهونه ای دارم از خواب محروم مبشم!! یه شب با درد بیدارمیشم یه شب کابوس می بینم یه شب سرصدا از پشت بوم یه شب هم مثل ذیشب از حرارت و گرمای عحیبی تو بدنم پریدم از خواب و بعدم درد قلبم شروع شد.
درد قلب از هنش بدتره .. وقتی درد میگیره ، هم نصف قفسه سینم همونجایی که قلبم قرار گرفته و اطرافش درد میگیره هم پشت کمرم دقیقا همون قسمت قلبم، منتهی پشت ، بشدت درد میگیره.. دست چپم هم درد میگیره هم لمس میشع.. چندساعت به همین شکل میگذره و درد نابودم میکنه..
خیلی درد بدیه .. یکی دوساعته فقط دارم بی صدا گریه میکنم.. الانم که بایذ دیگه پاشم و تا شب کارکنم و در خدمتش باشم .
بدتر از تمام دردهام ولی فکروخیال و غم غصه هامه.. خاطرات وحشتناک گذشته که مدام مرور میشه برام ، واضح درست مثل روز اول! درهرحال، حتی وقت کارکردن یا وقتی کنار این خانمه ام و باهام حرف میزنه ، همون لحظات من غرق فکرو خیال و ماتم خودمم غرق اتفاقاات تلخی که برام رقم خورد و به این روز انداختتم.. حالا حسابش و بکنید وقتی تنها اینجا افتادم و بیخواب شدم و دارم درد مبکشم پس چه بلایی سر روح و روانم میاد! چقدر فکزوخیال ازارم میده و چقدر غصه میخورم و چقدر اون اتفاقات دردناک و واسه خودم مرور میکنم و اشک میریزم و غصه میخورم و پراز کینه میشم.
تا اون مردک رذل اشغال تاوان نده حال و روز من همینه . خودمو خوب میشناسم.. تا تاوان نده تا زنش مثل من مطلقه و اواره خیابونا نشه، تا ابروش نره ، تا بچه هاش تو گور نخوابن من اروم نمیشم .
وای چقدر حالم بده.. نیم ساعته ار خواب پریدم یجوری بدنم داغه که انگاری دارم تو اتیش میسوزم.. هرکاری میکنم اروم نمیشم خنک نمیشم.. سرم چقدر درد میکنه! نفس نمیتونم بکشم
دارم میمیرم.. وقتایی که حالم بده ازهمه چی بدتر اینه که هیچکسیو ندارم تا به دادم برسه! این ببشتر حالمو بدمیکنه و میترسونه.
هنشربه این فکرمیکتم که اگه بمیرم هم کسی نیست کمکم کنه. تا وقتی حالم خوبه و سرپام تاوقتی دارم کاراشونو میکتم هستن و وجوذ دارن اما تا مریض مبشم یجوری غیب میشن یحوری بی محلی میکنن که انگار اصلا ازاول هیشکییی نبوده دوروبرم.
تا زمانی که کارمیکنم وجود دارم، تا مریض شم انگاری اصلا نیستم دیگه.. یه گوشه میندازنم تا انقدر درد بکشم تا یا جونم دربیاد و بمیرم یا ایتکه به سختی خودمو احیاکنم و دوباره واسه خدمتگزاری حاضر بشم،،
یه روزی اگه پدرم میدونست عزیزدردونه اش به همچین روزی قراره بیفته همون لحظه از غصه دق میکرد . کسی نمیتونست یه لحظه ناراحتیمو ببینه یه قطره اشکمو طاقت نداشت ببیته.
حالا کجاست تا ببینه دختری و که روی چشاش نگه میداشت به چه روزی افتاده.. یعتی دستی دستی به این روز انداختنم.. عمدا به این فلاکت انداختن منو.. اونم در صورتی که هیچ بدی نکرده بودم به اون جانی از خدا بیخبر. هیچ اسیبی بهش نرسوندم هیچوقت که این بلاهارو سرم اورذ و با خاک یکسانم کرد.
حال و روزم خبلی خوبه خوابهای ترسناک هم می بیتم
ساعت یازده ونیم اومذم بخوابم اما فکرکنم ۱۲ خوابیدم
الان خواب بد دیدم وجشت زده بیدارشدم..
تو خوابم همخونه ی یه پیرزن شده بودم، شبیه پیرزنهای اروپایی، اون قدیمی هاشون با لباسهای پفی که میپوشیدن! از اونا بود.. اون انقدر که تنها زندکی کرذه بود که با اجنه و شیاطین ارتباط داشت و باهاشون خرف میزد و کارای عجیب غریب میکرد. خیلی ترسناک بود.. ازش دلیل کاراشو میپرسیدم میگفت اونا ازش میخوان.. بعدمیگفت اونها همش اینجان بامن زندگی میکنن .. الان کنار توئن.. اونجا نشستن.. واای حتی یادش میفتم وحشت میکنم
پیرزن ترسناکی بود و خیلی کارای ترسناک میکرد اما الان دیگه چیزی از جزئیاتش یادم نمیاد .. ولی کلی زجرکشیدم.. از خواب هم نمیتونستم پاشم ،، میترسیدم و زجر میکشیدم اما نمیتونستم پاشم
فکرکنم دلیلشو بدونم.. چندوقت پیش انقدر حوصلم سررفته بود و هیچ سزگرمی نداشتم،، واقعا نمیدونستم چیکارکنم.. تو گوگل شروع کردم گشت زدن.. اما هیچی پیدا نمیکرذم.. خب اللن همه چی دیگه تو اینستاگرام و ... این چیزاست.. کسی مثل من که اینستا و تلگرام و .. هیچی نداره.. و حتی یک نفرو هم نداره که باهاش تماس بگیره حرف بزته یا حتی پیام بده.. هیچ سرگرمی واقعا تو کوشیمم ندارم.. هیچی ! خب در اینصورت واقعا سرگرم شدن سخته.. گوگل ک مثل اینستا نیست که هزاران پیج سرگزم کننده هست و راحت در دسترسن.. اما با گوگل چطور میشه واقعا سرگرم شد؟! بعداز کلی سرگیجه گرفتن و دور زدن های الکی تو گوگل.. انفاقی به یه سایتی رسیدم که از پرونده های قتل و جنایی مینوشت..
همش واقعی بود و با عکس و .. بود . اولیش جالب بود اما دوسه تای بعدی وحشتناک و ازاردهنده بوذ.. که من حتی جرات ندارم یکبار دیگه واسه خودمو یاداوری کنم.. این از شانس منه بدبخته!
کم خودم بدبختی دارم ، وقتی هم میخوام سرگرم شم، اینطوذی ازار می بینم.. حالا این خواب هم فکرکنم بخاطر یکی از اون داستانا بود .. داستان پیرزن خندان، که یه عالمه ادم و کشته بود و یه شیطان واقعی بود . فکرکنم اون داستان ها رفته تو ناخوداگاهم ، و قراره هرچندوقت اینطوری ازارم بده..
همه زندگیم زجر و ناراحتیه.. نمیدونید چقدر سخته که تواین وضعیت اسف بار و تواین تنهایی زندگی بکنی،، و هییییچگونه سزگرمی، هیچ همزبونی .. هیچی نداشته باشی!! اینطوری فکروخیال نابودت میکنه!! دقیقا مثل من که نابودشدم...
یه پست و یکی دوهفتع پیش نوشتم ، اما نشد که بزارم.. انقدر حال و روزم بهم ریخت که دل و دماغ کذاشتنش و هم تدارم.
شاید باورنکنیذ اما ما هتوز درگبر روز زن هستیم . هنوز تموم نشده . یکی از بچه هاش اومد همون روز کادو اورد.. اون یکی نبود ، رفته بود سفر حالا اون برگشته تازه میخواد بیاد.. یکی دوتا از اقوامش هم اومدن مثل برادرش و پسر برادرش و .. خواهرزاده هاش هم بعدا میان!! اون پسرشم که ایران نبست ، به خواهرش گفته از طرف من یه کادو بخر واسه مامان و ببر.. اونم فکرکنم فردا با خواهرش میاد دوباره، تا ایندفعه کادوی برادرشو بده!
میکفت داداشش میخواسته اول به من بگه، یعنی با من تماس بگیره و هماهنگ کنه . که من برم بجاش کادو بخرم ، اما خواهرش منصرفش کرده گفته خودم اینکارو میکنم. خوب شد که منصرف شذ هیچ خوشم نمیاد پسرخالع شه باهام !
تواین چندماه هم فقط یکبار پبش اومد که جواب تلفنش و بدم . که دوکلمه سرد و خشک فقط حرف زدم.. که خیال نکنه من دیگه تو خونه مادرش زندکی میکنم میتونه باهام صمیمی شه و حرف بزنه!!
این زنک هم خوشش نیومد و ناراحت شد اما مهم نیست. باید اینو بفهمن .. که انگار خداروشکر دارن میفهمن !
خلاصه که بااین حال جسمی خراب، و اینهمه کمردرداین روزا فقط دارم به مهمونای این خانمه میرسم. حسابی هدیه گرفت
این روزا که این هدیه هارو می بینم ، یادم اومد و به این فکرکرذم که من تو زندگیم خیلی خیلی کم هدیه کرفتم. اون وقتی که بچه بودم چرا مامان بابام برام هدیه نیکرفتن.. بعداز اونا هم خانوادم میگرفتن کم و بیش
یعداز ازدواج هم تا دوسه سال اول از خانواده شوهرم هدیه گرفتم.. اما از شوهرم اصلا . خانوادشم از یه حایی به بعد دیگه طبیعتا هدیه ای نداذن به من..
اما از شوهرم هیچوقت هدیه نگرفتم.. دوستی هم نداشتم ، با فامیل هم که عبچوفت ارتباط نداشتم. بچه ای هم ندارم که اون کم کم از اینکارا بخواد بکنه واسم. هیچکس دیگه هم نبوده ..
اون هدیه های دوران بچکی که خب هیچی.. خبلی به حساب نمیاد چون دیگه یادمم نمیاد.. بجز اونا بخوام حساب کنم فقط همون چندبار هدیه هایی که از خانواده شوهرم گرفتم. اونم خب رسمه که مناسبتهای مختلف به عروس هدیه میدن.. اونها چون میدونستن شوهرم اصلا از این کارا برای من نمیکنه، سعی میکردن که این کمبود و جبران کنن . اونها هدیه های گرون تری واسم میگرقتن! مثلا اگه بقیه مردم عید قربان یه گوسفند عیدی میبرن واسه خانواده عروس، یا به جاش یه النگویی چیزی میخرن واسه عروس، اونها دوسه تا تیکه طلای درشت بهم هدیه میدادن . یا اولین و دومین تولدم و اونها بهم هدیه دادن چون میدونستن شوهرم هدیه نمیده. هربار هم طلا میدادن .. خلاصه همونها، تنها هدیه های کل عمرم شد . تا اخرعمرم باید با خاطره ی همونا خوش باشم.
درحالی که زنهای دیگه ، افراد زیادی عستن که واسشون ازاینکارا میکنن.. درحالی که خانواده خودشون و خانواده همسزشون، و همسرشون بچشون همه اینها به یادش هستن.. یه عالمه ادم دیگه هم هستن که با اسم ها و نسبت های مختلف واسشون هدیه میگیرن تولد میگیرن! حتی خیلی بهتراز خانواده شون هم اینکارو میکنن...
حالم خیلی بده .. اصلا اروم و قرار ندارم.. به زور دارم همه چیزو تحمل میکنم.. به زور زنده ام اصلا!
خدا لعنت کنه باعث و بانی این وضعیت اسف بار و. خدا نیست و نابودش کنه.. الهی مرگ بچه های حرومش و ببینه الهی اون اشغالا از حق زندگی محروم شن دقیقا همون بلایی که سر من اورد سر بچه عای حرومزادش بیاد و از حق زندگی محروم شن و گور سیاه خونه شون باشه
الهی خبرمرگ خودتو همه کسوکار لجن تر از خودت بیاد.. مرتیکه حسوده بدبخته عقده ای! انقدر که زنت درب و داغونه عقده کردی و افتادی به جون منو امثال من.. الهی یجوری تاوان پس بدی که نابودشی و جیزی ازت نمونه.. الهی بچه هات مثل سگ بمیرن و از حق زندگی محروم شن .. امیدوارم هرکاری که بامنو زندگی و ایندم کردی خدا با خودتو بچه های نجس و حرومت بکنه. کثافته لجن. ناموس دزده حرومزاده .
حالم انقدر بده که حس میکتم الاناست که بمیزم
این دوسه روزه انقدر کار کردم.. که جونی واسم نمونده بخدا دارم میمیرم😭
درکنار اینهمه کار کردن غذای درست هم از گلوی من پایین نرفت این روزا..
الان دست و پام داره میلرزه.. امشب کلا اینجوری شذم.. جالت تهوع شدید دارم و امشب دوبار حالم بهم خورذ.. سردرد دارم .. کمردرد شدید دستام درد میکنه.. با چشای باز کابوس می بیتم.. بشدت دلم خواب میخواد اما انقدر حالم بده که نمیتونم بخوابم
گشنمه اما بخاطر این حالت تهوع نمیتونم چبزی بخورم... ای خدا کمکم کن.. حال روحیمم شدیدا خرابه.. هرثانیه دارم فقط به مرگ فکرمیکتم.. چون راه دیگه ای واسم نمونده
همیشه کفتم اگه شوهرم برنگرده ، بدون اون نمیدونم چطوذی باید زنده بموتم چون اون تنها دلیل ادامه دادن به زندگی بوده همیشه واسه ی من.. چون اون اخرین ادم زندکیه منه دیگه واقعا جز اون هیجکسی و ندارم.. بعداز اون واقعا هیچ دلیلی ندارم که بخاطرش ایتهمه سختی تحمل کنم و به این زندگی وحشتناک ادامه بدم.
حالا که اون برنگشته و امید برگشتنش هم روز به روز داره کمتر میشه. دیگه واقعا دارم کم کم به همون مسیر میرم. دیگه تمام درهای این دنیا داره به روم بسته میشه که معتیش مرگه. معنیش اینه که دیگه جای من تو این دنیا نیست و فرصتم تموم شد و باید برم از اینجا
همه دنیا و خورشید و ماه و فلک ، همه ی کائنات و نشانه هاش ، همشون یکصدا دارن منو متقاعد میکنن که دیگه توی این دنیا جایی برای تو نیست. که تو دیگه اضافه ای و باید بری.. کسی که تو این دنیا تو این جهان ، دیگه نه کسیو داره ، حتی یک نفر! نه کاری داره نه وظیفه و مسئولیتی داره.. نه زندگی داره و نه هیچ جیز دیگه.. حتی یک چهاردیواری و یه سقف هم بالاسزش نداره.. خانواده دوست بچه ، هیچیییی نداره.. که ذره ای دوسش داشته باشن ذره ای به فکرش باشن ذره ای نگرانش باشن.. فقط یک نفر تو دنیای من هست که اوتهم همین زنه است، که اینم همش تو فکر سواستفاذه از منه ، فقط داره به من ، به عنوان یک فرصت تگاه میکنه که باید غنیمت بدونه و ازش استفاده کنه، می بینه داره جون از تنم درمیاد و دارم میمیرم ، اما باز بی رحمانه ازم کار میکشه و تصورش اینه که حیفه اگه ازم استفاده نکنه ! خب دنیا و کائنات وقتی این چیزارو میبینن خودشون تشخیص میددن که جای من دیکه تواین دنیا نیست. که دیگه من تعلقی به ابن دنیا ندارم. دیگه باید برم و درهای این دنیا و زندگی و .. به روم بسته بشه.. چون در واقعیت دقیقا همین اتفاق افتاده.. واقعا درهای زندگی و لذت و خوشی و زتدگی کردن و ... ادم بودن و حق و سهمی از این دنیا داشتن،،، به روی من کاملا بسته شده . فقط بیخود دارم مقاومت مبکنم و هنوز نفس میکشم و مثل یه روح سرگردون تو این دنیا و بین ادما الکی سرگردونم ،، با هرکی هم روبرو میشم ازم سواستفاده میکنه و بهم ضذبه میزنه و میزنه و .. بعد میره .
الکی افتادم لای دست و پای ادما، ادمایی که ادمن و فرصت زندگی دارن و حق و حقوق و سهمی تو این دنبا دارن.. اما من خیلی وقته که دیگه هیچکونه حق و حقوق و سهمی ندارم ، درست مثل ادمی که مرده و هیچ روزی ای تو این دنیا دیگه نداره!
منم دقیقا همونم.. چندسال پیش، به معتای واقعی کلمه ،، روزیم تو این دنیا تموم شد . حق و حقوق و سهمم قطع شد کاملا . من یه مرده ی متحرکم .. که بیخودی فقط افتادم لای دست و پای ادما تا هرکدوم به یه شکلی عقده هاشونو سرم خالی کنن