این ماجرای قتل اخیر خیلی متو ترسونده
خیلی تحت تاثیر قرارم داذه
یجور عجیبی برام بزرگنمایی شده و
یه لحظه از ذهنم نمی ره که هیچ
خیلی خیلی واضح تو ذهنم تجسم میشه
طوری که اصلا احساس میکنم این اتفاق برای خودم افتاده
یا من شاهده اون اتفاقا بودم
دقیقا توی این یگ هفته ده روز من هرشب
بیخوابی زده به سرم و تو این سکوت شب
مرتب به اون ماجرا فکر میکتم و برای خودم تجسم میکنم
تا حذی که دوشب پیش بود گمونم
همینطور نیمه شب باز با یه بهونه ای از خواب پریدم و
همش به این ماجرا فکز میکردم و میترسیدم
این سکوت تیمه شب هم کمک میکرد برای اینکه
بهتر تصور کنم و بیشتر بترسم
بعد یکی دوساعت توی همین افکار بودم کم کم
خوابیدم و بین خواب و بیداری
یهو خیلی واضح دیدم که اون چنذ نفر
کارشون و انجام داذن ، یعنی اون دوتا رو کشتن و
دارن با سرعت اما بی سروصدا و اروم از خونه شون
خارح میشن و فرار میکنن
انقدر واضح این صحنه رو بین خواب و بیداری دیذم که
واقعا حس میکنم منم تو اون صحنه حضور داشتم!
بعد این سکوت و حس و حال نیمه شب
بااون صحنه ای که دیدم انقدر باهم هماهنگ بودن
( چون هتوز خواب و بیدار بودم و کامل به خواب نرفته بودم هنوز متوجه اطرافم بودم)
فقط چشام بسته بود اما هنوز حس و حال و سکوت عجیب
نیمه شب رو متوجه میشدم
حالا دقیقا در همین زمان اون صحنه رو یک لحظه دیدم
برای عمین خیلی واقعی بود خیلیی!
بعد از این صحنه ای که تو حالت خواب و بیدار دیدم
یه اتفاق کوچولوی دیگه هم باعث شد که
از وحشت تا سکته کردن پیش یرم
فگزکنید ساغت چهار ، چهارونیم صبح
تو سکوت مطلق نیمه شب و خونه هم تاریکه تاریک
منم یکی دوساعت بیخوابی زده بود به سرم و
حسابی توی اون یکی دوساعت ترسیده بودم
بعدم که تا چشامو بستم بین خواب و بیداری اون صحنه
رو به وضوح دیدم! بعد با ترس سریع از خواب پریدم و
هشیار شدم ، البته خواب عمیق نبود کفتم که خواب و بیدار بودم
برای همین تا اون صحنه رو دیدم با وحشت پریدم و چشامو بازکردم
تا با اون حالت وحشت چشامو باز کردم
یهو دیدم تو تاریکی یکی تو چارچوب در بی صدا
ایستاده و زل زده به من!!!!
فگزکنید چه لحظات ترسناکی
اول که تو خواب و بیداری ببینی چندتا قاتل
دوتا ادم و کشتن و دارن بی سروصدا فرار میکنن
انقدر واضح هم ببینی که انگار خودت هم اونجا حضور داری
بعد یهو با ترس از خواب بپری ببینی
تو تاریکی یه نفر تو چارچوب در ایستاده روبروت
داره نگاهت میکنه!!! به حدی ترسیدم
یه جوری ترسیدم که یهو از جا پریدم و
بدون اینکه اختیاری روی رفتارو حرکاتم داشته باشم
از جا پریدم و به عقب رفتم و با صدای بلند
گفتم ههههههههههههه
تو یک لحظه همه اینها اتفاق افتاد و
طبیعتا در یک لحظه و ثانیه اونم وقتی که تازه از خواب
پریدی با وحشت و توی تاریکی
مشخصا اون لحظه مغزت کار نمیکنه که
بفهمی خب اون ادم با اون هیبت و اون مدل لباس بلندی
که توی تاریکی داره دیده میشه
خب حاج خانمه !!
تا هشیار بشم و به خودم بیام و بفهمم اون طبیعتا
حاج خانمه که بیدارشده نصفه شبی و
طبق عادتی که داره وقتی نصفه شب بیدار میشه
یه چرخی تو خونه میزنه و علی الخصوص حتما به
من سر میزنه ببینه در چه حالی ام
اوایل از این کارش خوشم نمی اومد و بهم بر میخورد
میگفتم چه معنی داره که نیمه شب میاد منو نگاه میکنه
دنبال چیه ؟ مگه به من شک داره ؟ مثلا فکر میکنه ممکنه
من در چه وضعی باشم که یواشکی میاد بالاسرم
مثلا چی و میخواد بیینه ؟!
اما با گذر زمان کم کم حاح خانم و شناختم که
همچین ادمی نیست و این کارش صرفا از روی نگرانی
و احساس مسئولیته که به عنوان بزرگتر و صاحب این خونه
داره و غقط مثل یه مادر یا حتی پدر
میخواد حواسش به همه چی باشه بخصوص من
که در قبالم احساس مسئولیت میکنه و در همه حال میخواد
حواسش به من باشه و مراقبم باشه که نکنه
بلایی سرم اومده باشه
و اینکه الان یعد از دوسال هم خونه بودن باهاش
اینو فهمیدم که وقتایی حال روحی خیلی بدی دارم
وقتایی که یه اتفاق جدید میفته و منو خیلی بهم میریزه
اینطور مواقغ حاج خانم خیلی بیشتر حواسش به من هست
تا میام تو اتاق و مثلل نیم ساعتی میگذره
سریغ خودشو میرسونه ببینه در چه حالی ام
وقتی اتفاق بدی میفته و حال روحیم خیلی بد میشه
توجه کردم که حاج خانم نیمه شب ها
تقریبا بیخواب میشه و مرتب بهم سرمیزنه
خلاصه داشتم میگفتم دوشب پیش هم مثل همیشه
طبق عادت اومده بود اروم در و باز کرده بود و
داشت به من نگاه میکرد و میخواست ببینه اوضاع خوبه
که یهو من اون کابوس واقعی و دیدم و وحشت زده
از خواب پریدم و دیدمش توی تاریکی و اون عکس العمل رو
انجام دادم که باعث شد اون بیچاره هم بیشتر از من
بترسه و با اون لحن خاص خودش و اون لهجه فوق العاده
غلیظ و بامزه بگه عهههه چته دختر سکته کردم
بعدم سریع با اون دستای لرزونش و جیرینگ جیرینگ
النگوهاش فورا برق و روشن کرد تا هردو اروم بشیم
و دیگه نترسیم .. طفلی و ترسوتدمش فرداش میکفت
تا نیم ساغت دست و پام میلرزید بخاطر اون شوکی که بهش وارد شد
خودمم بخاطر اون شوک ترسناکی که بهم واردشد
چنان سردردی گزفتم و انقدر لرزیدم تا کم کم موفق شدم بخوابم
حالا فرداش میپرسید دیشب چی شد اونطوری ترسیدی
متم براش تعریف میکردم با جزییات که تو خواب و بیداری
چی دیدم و بعدش چی شد که ترسیدم
ماشاالله حاج خانم هم استاد جو دادنه اینجور وقتا
که یه چیزی واسش تعریف میکنی
کلا مخاطب و شنونده ی خوبیه ، انگاری خوشش میاد
ادمو به حرف بیاره خوشش میاد یه جریان براش تعریف کنی
همچین باهات همراه میشع و دل میده
همش میگه عهههه؟؟ ااااخ .. ای داد بیداد!!! نوچ نوچ نوچ
انقدر از این رفتاراش خوشم میاد که
گاهی وقتا منه کم حرف و به حرف میاره
دلم میخواد چیزی براش تعریف کنم تا عکس العملش
و ببینم ..
یادم میاد که روزای اول خیلی ازش خوشم نمی اومد
اون موقع خوب نمیشناختمش و با اخلاق و شخصیتش
اشنا نبودم ، اونهم چون منو نمیشناخت
انقدر مثل حالا باهام حوب نبود واقعا
ولی الان واقعا از دخترش هم بهش نزدیک تر شدم
خیلی باهم صمیمی شدیم و اون بشدت بهم اعتماد داره
بااینکه یه آدمیه که اصلا اهل تعریف کردن
از کسی نیست اما هرچی میگذره و بیشتر میشناستم
گاهی بی مقدمه ازم تعریف میکنه
انقدر خوشحال میشم و ذوق میکنم وقتی ازم تعریف میکنه
همینکه اهل پول و مادیات و سواستفاده کردن نیستم
خیلی باعث شده ازم خوشش بیاد
میگه مثل تو تا الان ندیذم
میگه تا حالا هرکی خونه من اومده
از نوه هام بگیر تا عروس ها و دخترام
خواهرزاده و برادرزاده هام و ..... هرکس حتی غریبه ها
میگه دائم دنبال اینن که یه چیزی ازم بگیرن
همش خودشیرینی میکنن و مستقیم و غیرمستقیم
ازم درخواست میکنن که اینو بده به ما حالا که لازمش نداری
یا اینو بده به ما یادگاری!!
میگه تو تنها کسی هستی که اصلا تاحالا چشم داشتی
به هیچی نداشتی و دنبال پول و ... نبودی
و میگه از همه بیشتر و دلسوز انه تر کار میکنی
میگه همه وقتی میان خونم زورکی فقط در حد
رفع نیاز کار میکنن اما فقط تویی که اینجوری نیستی
میگه روز اول فکر میکردم تو هم مثل همه ای
برای همین منم یجور دیگه باهات رفتار میکردم
اما از وقتی شناختمت دیگه آزاده ازادی تو این خونه
حتی بیشتز از دخترها و عروس هام
میگه با وجود این ازادی اما تا الان هیچ استفاده ای
از این ازادی و اختیازی که داری نکردی
میگه این اخلاق و رفتارت
درست مثل پدرته . میگه همش به یاد اون میفتم وقتی
می بیتم اینطور چشم و دل سیری و اهل مال دنیا نیستی
و طبع بلندی داری ، همش میگه خدارحمت کنه بابات رو
این اخلاقت دقیقا مثل باباته
میکه داداشت اما به داییت رفته که انقدر
دنبال حق دیگرانه و میخواد صاحب مال همه بشه!!
کلا رابطم با حاج خانم خیلی خوب شده
اکثر شبهایی که میشینم کنارش تا کمکش کنم
قرصش هاش رو بخوره و اماده خواب بشه
همینطور که تو رختخوابه و منم کنارش نشستم
نیم ساعتی باهام جرف میزنه و
اکثر مواقع هم باهام شوخی میکنه و منو به خنده میاره
گاهی وقتا شوخی فیزیکی میکنه باهام
بازومو نیشگون میگیره میگه نیگا نیگا چیکار کرده با خودش
اخه این دوتا استخون هم شد بازو؟!
بعد شروع میکنه به شوخی کردن یه بار میکه
مثل ملخ شدی پاشو خودتو جمع کن یکم غذا بخور
دختر خوبه یه پرده گوشت به تنش باشع
یه بار میگه مثل مارمولک شدی ، البته به لهجه خودش
یه اسم خیای خنده داری بجای مارمولک میگه
خلاصه خیلی وقتا همینطوری منو به خنده میاره
تنها ادمی که این روزا میتونه گاهی خنده به لبم بیاره
حاج خانمه..
صحبتش و کردم دلم براش تنگ شد
بخوابم که صبح زودتر بیدارشم ببینمش..