از حاج خانم شنیدم

امشب عروسیه یکی از صمیمی ترین دوستای قدیممه

دختره دختر خالم .. همونکه دوسال پیش رفته بودم خونشون

همون که گفتم باباش معلممون بود

ما باهم خیلی صمبمی بودیم

خبلی دوسش داشتم هنوزم دارم

حاج خانم هم دعوته اما نمیتونه بره

حالم یجوری شد وقتی شنیدم

خبلی سخته که زنده باشی اما کلا جدا باشی لز همه

قبلا فکرمیکردم که ففط مرگ می‌تونه جدایی بندازه بین ادما

اما خبلی تلخه که در زنده بودن جدایی بیفته بین ادما

من نابود شذم تباه شدم..

من تموم شدم واسه همیشه

از یاد همه هم رفتم

درست مثل کسی که سالهاست مرده