ترس
حال و روزم خبلی خوبه خوابهای ترسناک هم می بیتم
ساعت یازده ونیم اومذم بخوابم اما فکرکنم ۱۲ خوابیدم
الان خواب بد دیدم وجشت زده بیدارشدم..
تو خوابم همخونه ی یه پیرزن شده بودم، شبیه پیرزنهای اروپایی، اون قدیمی هاشون با لباسهای پفی که میپوشیدن! از اونا بود.. اون انقدر که تنها زندکی کرذه بود که با اجنه و شیاطین ارتباط داشت و باهاشون خرف میزد و کارای عجیب غریب میکرد. خیلی ترسناک بود.. ازش دلیل کاراشو میپرسیدم میگفت اونا ازش میخوان.. بعدمیگفت اونها همش اینجان بامن زندگی میکنن .. الان کنار توئن.. اونجا نشستن.. واای حتی یادش میفتم وحشت میکنم
پیرزن ترسناکی بود و خیلی کارای ترسناک میکرد اما الان دیگه چیزی از جزئیاتش یادم نمیاد .. ولی کلی زجرکشیدم.. از خواب هم نمیتونستم پاشم ،، میترسیدم و زجر میکشیدم اما نمیتونستم پاشم
فکرکنم دلیلشو بدونم.. چندوقت پیش انقدر حوصلم سررفته بود و هیچ سزگرمی نداشتم،، واقعا نمیدونستم چیکارکنم.. تو گوگل شروع کردم گشت زدن.. اما هیچی پیدا نمیکرذم.. خب اللن همه چی دیگه تو اینستاگرام و ... این چیزاست.. کسی مثل من که اینستا و تلگرام و .. هیچی نداره.. و حتی یک نفرو هم نداره که باهاش تماس بگیره حرف بزته یا حتی پیام بده.. هیچ سرگرمی واقعا تو کوشیمم ندارم.. هیچی ! خب در اینصورت واقعا سرگرم شدن سخته.. گوگل ک مثل اینستا نیست که هزاران پیج سرگزم کننده هست و راحت در دسترسن.. اما با گوگل چطور میشه واقعا سرگرم شد؟! بعداز کلی سرگیجه گرفتن و دور زدن های الکی تو گوگل.. انفاقی به یه سایتی رسیدم که از پرونده های قتل و جنایی مینوشت..
همش واقعی بود و با عکس و .. بود . اولیش جالب بود اما دوسه تای بعدی وحشتناک و ازاردهنده بوذ.. که من حتی جرات ندارم یکبار دیگه واسه خودمو یاداوری کنم.. این از شانس منه بدبخته!
کم خودم بدبختی دارم ، وقتی هم میخوام سرگرم شم، اینطوذی ازار می بینم.. حالا این خواب هم فکرکنم بخاطر یکی از اون داستانا بود .. داستان پیرزن خندان، که یه عالمه ادم و کشته بود و یه شیطان واقعی بود . فکرکنم اون داستان ها رفته تو ناخوداگاهم ، و قراره هرچندوقت اینطوری ازارم بده..
همه زندگیم زجر و ناراحتیه.. نمیدونید چقدر سخته که تواین وضعیت اسف بار و تواین تنهایی زندگی بکنی،، و هییییچگونه سزگرمی، هیچ همزبونی .. هیچی نداشته باشی!! اینطوری فکروخیال نابودت میکنه!! دقیقا مثل من که نابودشدم...
یه پست و یکی دوهفتع پیش نوشتم ، اما نشد که بزارم.. انقدر حال و روزم بهم ریخت که دل و دماغ کذاشتنش و هم تدارم.
شاید باورنکنیذ اما ما هتوز درگبر روز زن هستیم . هنوز تموم نشده . یکی از بچه هاش اومد همون روز کادو اورد.. اون یکی نبود ، رفته بود سفر حالا اون برگشته تازه میخواد بیاد.. یکی دوتا از اقوامش هم اومدن مثل برادرش و پسر برادرش و .. خواهرزاده هاش هم بعدا میان!! اون پسرشم که ایران نبست ، به خواهرش گفته از طرف من یه کادو بخر واسه مامان و ببر.. اونم فکرکنم فردا با خواهرش میاد دوباره، تا ایندفعه کادوی برادرشو بده!
میکفت داداشش میخواسته اول به من بگه، یعنی با من تماس بگیره و هماهنگ کنه . که من برم بجاش کادو بخرم ، اما خواهرش منصرفش کرده گفته خودم اینکارو میکنم. خوب شد که منصرف شذ هیچ خوشم نمیاد پسرخالع شه باهام !
تواین چندماه هم فقط یکبار پبش اومد که جواب تلفنش و بدم . که دوکلمه سرد و خشک فقط حرف زدم.. که خیال نکنه من دیگه تو خونه مادرش زندکی میکنم میتونه باهام صمیمی شه و حرف بزنه!!
این زنک هم خوشش نیومد و ناراحت شد اما مهم نیست. باید اینو بفهمن .. که انگار خداروشکر دارن میفهمن !
خلاصه که بااین حال جسمی خراب، و اینهمه کمردرداین روزا فقط دارم به مهمونای این خانمه میرسم. حسابی هدیه گرفت
این روزا که این هدیه هارو می بینم ، یادم اومد و به این فکرکرذم که من تو زندگیم خیلی خیلی کم هدیه کرفتم. اون وقتی که بچه بودم چرا مامان بابام برام هدیه نیکرفتن.. بعداز اونا هم خانوادم میگرفتن کم و بیش
یعداز ازدواج هم تا دوسه سال اول از خانواده شوهرم هدیه گرفتم.. اما از شوهرم اصلا . خانوادشم از یه حایی به بعد دیگه طبیعتا هدیه ای نداذن به من..
اما از شوهرم هیچوقت هدیه نگرفتم.. دوستی هم نداشتم ، با فامیل هم که عبچوفت ارتباط نداشتم. بچه ای هم ندارم که اون کم کم از اینکارا بخواد بکنه واسم. هیچکس دیگه هم نبوده ..
اون هدیه های دوران بچکی که خب هیچی.. خبلی به حساب نمیاد چون دیگه یادمم نمیاد.. بجز اونا بخوام حساب کنم فقط همون چندبار هدیه هایی که از خانواده شوهرم گرفتم. اونم خب رسمه که مناسبتهای مختلف به عروس هدیه میدن.. اونها چون میدونستن شوهرم اصلا از این کارا برای من نمیکنه، سعی میکردن که این کمبود و جبران کنن . اونها هدیه های گرون تری واسم میگرقتن! مثلا اگه بقیه مردم عید قربان یه گوسفند عیدی میبرن واسه خانواده عروس، یا به جاش یه النگویی چیزی میخرن واسه عروس، اونها دوسه تا تیکه طلای درشت بهم هدیه میدادن . یا اولین و دومین تولدم و اونها بهم هدیه دادن چون میدونستن شوهرم هدیه نمیده. هربار هم طلا میدادن .. خلاصه همونها، تنها هدیه های کل عمرم شد . تا اخرعمرم باید با خاطره ی همونا خوش باشم.
درحالی که زنهای دیگه ، افراد زیادی عستن که واسشون ازاینکارا میکنن.. درحالی که خانواده خودشون و خانواده همسزشون، و همسرشون بچشون همه اینها به یادش هستن.. یه عالمه ادم دیگه هم هستن که با اسم ها و نسبت های مختلف واسشون هدیه میگیرن تولد میگیرن! حتی خیلی بهتراز خانواده شون هم اینکارو میکنن...