دیروز رفتم شوهرمو ببینم اما تبود

بین تعطیلی انگار تیومده بود سرکار

با حال گرفته برگشتم خونه

خیرسرم بعذاز دوسه هفته رفتم ببیتمش

روحیه ام عوض شه حالم خوب شه

اما نشد

از احظه ای هم که برگشتم با این لنگ دراز

سروکله زدم فقط !!!

دیروز به حدی عصبیم کرذ که صدام رفت بالا

کنترل از دست دادم و داد زدم سرش

فکرکرذم قهر میگنه میره اما نه!

هنوز اینجاست!!!

انگار قصد. رفتن نداره

نمیخواد دست از سرمن برداره..!

به یاد حاج خانم فسنجون پختم

به جرات میتونم بگم بیشتراز یکماهه که

غذای درست حسابی نخورده بودم

از یکماهو نیم پیش که اومدم اینجا و تنهام

دیگه غذای خاصی نپختم

نه اشتها داشتم نه حوصله غذا درست کرذن

بعدم که این بلاا سرم اومد و نتونستم

این لنگ ذراز هم هم که عرضه نداشت چیزی درست کنه

دیگه قشنگ احساس کردم سوتغذیه کرفتم

دیگه هییچی نمونده تو بدنم

برای همین بعداز اینهمه وقت گفتم لازمه

یه چیزی بخورم که جون بگیرم

انقدر لاغر مردنی شدم که دیگه خودمو نمیشناسم

خلاصه الان سومین وعده ایه که داریم

فسنجون میخوریم

این دختره هم خوشش اومده حسابی

اما دیگه فردا میفرستمش بره

دیگه حوصلشو ندارم