ترس
از صبح مشغول کارای خونه شذم و
اروم اروم شروع به انجام دادنشون کردم
انقذر خسته شدم که هرکاری میکنم خوابم نمیبره
بدنم کوفته اس هتوزم مریضم حالم خوب نیست
بارون خبلی شذیذی هم میباره میترسم خیلی
یه لحطه هم حس کردم پشت پنجره سایه دیدم
از ترس سکته کردم !
داشتم تلاش میکردم بخوابم یهو از گوشه ی چشمم
انگار یه سایه دیدم افتاد رو پرده
اخه نور چراغ ایوون از پشت افتاده رو پنجره
حس کردم رو ایوون یه کسی هست
وااای خیلی میترسم خیلییییی
در و پنجره ها که همه قفله مثل هنبشه
حتی روزها هم همش قفله
اما خبلی نیترسم
قلبم تند تند داره میزنه
گوشیو برداشتم که حواس خودمو پرت کنم
بارون هم هرلحظه داره شدیدتر میشه
اها. راستی یه خبر
دوباره اون عموی اشغال پیداش شده
نمیدوتم چرا عید که میشه یاد من میفته!!
اونکه میدونه من اصلا تو این فکرا تیستم اصلا عید ندارم
نمیدوتم چرا تا عید میشه یاد من میفته
انگار این روزا بیکاره حوصلش سرمیره
یاد منه بیچاره میفته!!!!
حالم ازش بهم مبخوره .. همین اشغال باعث شد شوهرم تاابن اندازه باهام بدشه
مشخصه بخاطر ماجرای پارسال شوهرم جیزی بهش نگفته و برخوردی باهاش تکرده که دوباره جرات کرده بیاد سراغ من!
اره ذیکه.. شوهرم عادتشه همیشه فقط منو دعوا میکنه منو سرزنش میکنه منو ازار و شکنجه میده منو تنبیه میکنه !
با اون کسی که این غلط و کرذه هیچ کاری نداره!
فقط یقه متو میچسبه فقط منو متهم میکنه فقط منو مواخذه میکنه
فقط با من بد میشه!
از همون ماجرا بود که کفت اگه هربلایی سرت بیاد دیکه هیچ کمکی بهت نمیکنم
و دیگه هیج کمکی بهم نکرد
یاد ماجرای سال گذشته میفتم حالم بد میشه عوقم میگیره!!!!!
امشب دوبار زنگ زد جواب ندادم
پیام داذه که کجایی دخترا سراغت و میگیرن دلمون واست تنگ شده!!!
اعصابم خورد شد اینهمه وقاحت و دیدم
نمیدوتم چی تو سرش میکذشت پارسال که انقدر حرکاتش و حرفاش عجیب شده بود
البته قبلش هم یه چیزایی ازش دیده بودم
اما اصلا فکر بد نکردم چون بیش از حد بهش اعتماد ذاشتم!
ولی حالا موندم چحوری روش شده دوباره پیداش شه
لز همه ببشتر دلم از شوهرم شکست
همینکه به عموش هیچی نگفته .. خیلی معنیش بده
شوهرم اگه اون ادم سابق بود باید میکشتش! اما هیچی بهش نگفته
این یعنی دیگه عیچ حساسیت و غیرتی رو من نداره
خیلی دلم گرفته... از سرشب تا اللن همین فکرها اومده تو سرم و حالمو بذ کرده
اگه گریه نکنم میترکم.. قلبم داره میترکه