دلم واسه سادکیه خودم میسوزه. چقدر واسه اومدن حاج خانم خوشحالی کرذم تمیدونستم که اون تو فکر بیزون انداختنمه! نمیدونستم کلی با بچه ها و غروس هاش تشسته فکرکرده که چه بهونه ای جور کنه..از احظه ای که پاش رسید ایتجا استارت زد این تقشه رو

چقدر خر بودم جقدر ساده بودم چطور نقهمیدم که این حرفا همش بهونس این میخواد منو بیزون کنه