روزای خیلی سختی و دارم میکذرونم.. جهنم واقعی و دارم تجربه مبکنم.. به چندنفر کفتم که اگه پیرزن تنهایی بود گه نیاز به مراقبت داشت بهم خبربدن.. الان یکماهه هنوز خبری نبست.. دیگه تحمل اینجارو ندارم به زور دارم تحمل میکنم
کارم شده گریه.. مریض هم هستم نمیدوتم سرماخوردگیه چیه.. دندون درد شدیدی هم دارم .،
مودم دست حاج خانم مونده بود. به زهرا گفتم اونم به شوهرش گفته زهرارو که دست خالی فرستادن رفت یه قرون بهش نداذ حاج خانم حالا حداقل وسیله خودشو بده بهش. بعد وقتی حاج خانم داشته میرفته مودمو میفرسته واسش اونم رسوند به دستم
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 14:39 توسط ,
|