…….
تا حالا اینجا تو این روستا نیومده بوذم.. هیچکس و ایتجا نمیشناسم.. از طریق همون خانم جلسه ای اومدم اینجا خونه ی خواهرش.. خواهرش شوهرش مرده و دختراش یکی ازدواج کرده یکی هم دانشجوعه و همزمان کارمیکنه. بیشتر تنهاست اما در هفته دوسه روز و دختر و نوه هاش میان و میرن.. دور و برش هم همه فامبلاشن.. اون دخترش هم تاالان ندیذم اما فکرکنم تا جندوقت دیکه بیادش
احتیاجی به من نداره اصلا.. گفته موقتی اینجا بمون تا جایی و پیدا کتی. منم به زهرا به خواهر های همسرم کفتم برام یه جاییو پیدا کنن.. زهرا به شوهرش سفارش کرده به مادرش به خاله هاش.. هرکی و میشناخته گفته کسیو پیدا کنن اما هتوز خبری نیست.. یکی دومورد پیذاشد اونم شهرای دیگه اما شذایط شون با من جور نبود
مثلا کفتم حتما تنها باشه پسر و داماد و ... تو خونش یا نزدیکش زندکی نکنن که هی بیان و برن! اما اونهایی که پیداشدن این شرایط و نداشتن.. حتی یکیشون گفته بود ماهیانه حقوق میدم که من گفنم نه هم اینکه از شهر خودم دوره هم اینکه نمیخوام مرد تو خونت باشه همش.. بعذم گفتم من پول اصلا نمیخوام فقط یه سرپناه امن میخوام و اینکه یه جایی باشع بتونم همش به شوهرم سر بزنم و برم دیدنش
اون خانم جلسه ایه هم شرایطشو تداره خونش مثل کاروانسراست.. دوروز اونجا بودم اما خودش گفت برو پیش خواهرم سفارش کرد یکی از همون خانمایی که هررور باهاش در ارتباط بودن اومد با ماشینیش منو اورد اینجا که یخورده دوره. از شهرمون
اها اون یکی پیرزنه که پیداشده بود گفته بود باید سفته امضا کنه و بده به من تا اجازه بدم بیاد خونه ام. خواهر همسرم گفته بود عرفش اینه که ماهیانه حقوق بهش بدید اما اون گفته نمیخواد ؟! اون پولی که حقشه رو هم از شما نمیخواد بعد شما بخاطر چهارتا وسیله قدیمی سفته میخای ازش؟!! گفته بود فککردی با کی طرفی اون با اصل و نسب تر از این حرفاست که حتی پولی که حقشه و هم بخشیده به شما و نمیخواد بعد شما این حرف و میزنی؟!
اره ذیگه.. دنیا و ادماش کاری با ادم میکنن که یه کسایی که قبلا از شکوه و جلالت دهنشون باز می موند حالا اینطوری واست رجز بخونن! دلم خونه.. از اینهمه بیچارگی قلبم تیکه تیکه شده..
هرکی هم از راه میرسه یه پیشنهاد میذه بدون اینکه موقعیت و شرایط و روحیاتت و در نظر بگیزه.. از اون طرف زهرا گیر داده بیا برو از شوهرت شکایت کن و ازش دیه بگیر.. یکی از فامیل هام که شنیده وضعیتم چیه پیام داد که بیا برو هرجور شده سهمت و از خواهربرادذت بگیر. از اونطرف دوست خواهرشوهرم که پیگیر کار منه و شمارمو داره تا یه جایی و برام پیدا کنه، یکبارم همون روزای اول دید منو، مدتیه گیر داده که بیا برای نمیدونم پادکست و این چیزا از صدات استفاده کنیم. نمیدوتم دقیقا منظورش چیه اما میگه صدات واسه دوبلوری و.. این چیرا خیلی خوبه میگه من اشنا دارم صدات و گوش کردن گفتن صداش خوبه فقط یکم تمرین میخواد و یکسری رژیم غذایی برای بهترشدن صدا و حنجره.و دوره هم ببینه.. چندبن باره تماس میگیره میگه بیا بریم گرگان اون اقا منتظره..
خیلی جالبه که ادما اصلا هیچگونه تفاوت و نمیتونن درک کنن و بفهمن! هرچه میگم من اصلا اهل کارا نیستم و خط قرمز منه متوجه نمیشه.. خودش دفتر وکالت داره وکارمیکنه و این تفاوت رو اصلا نمیتونه بفهمه اینکه یه زن اصلا و ابدا نمیخواذ تو جامعه حاضرباشه.
گقتم من منتظرم تا شوهرم کوتاه بیاد و برگردم پیشش یعنی اگه همین فردا روی خوش بهم نشون بده من رفتم،، جالا همون شوهرم اگه بفهمه فقط شما صدای منو ضبط کردی و بردی برای یه اقا پخش کردی دیگه تاابد اسم منو نمیاره! حالا فکرکن بر فرض محال من بیام اینکارارو بکنم اون موقع نه تنها تا ابد دورمو خط قرمز میکشه بلکه برای کشتن من جایزه میزاره. گفتم من هنوزم امیدوارم که برگردم پیشش یعنی تنها هدف زندکیم اینه،، الانم اگه دنبال یه پیرزن تنهام برای اینه که تا اون موقع یه جای امن داشته باشم برای زندکی که همونطوذی که شوهرم میخواد زندکی کنم به دور از اجتماع و یه جای امن.. نه بیرون برم نه کار کنم واسه کسی! همه این سختی ها و مراعات کردن ها بخاطر. اونه! حالا بیام با ذست خودم کاری و بکتم که میدونم اگه بفهمه حکم قتلم و صادر میکنه. یعمی اگه الان یک درصد امید دارم برای برگشتن اون موقع همونم ندارم که هبچ باید تاابد فرار کنم تا دستش به من نرسه...
زهراهم که ذاتا مرد ستیزه خودش دایم با شوهرش درگیره، حالا میخواد منم مثل خودش باشم.. میگه بخاطر اسیبی که دیدی تا دیر نشده برو شکایت کن دیه بگیر ازش.. هیچی نکفتم و سکوت کردم، اما من عیچوقت اینکارو نمیکنم.. من جونمو واسه شوهرم میدم اونوقت بخاطر یه ضربه و اسیبی که به دندونم رسیده برم ازش شکایت کنم؟!؟!! اون اختیار جون منو داره اون حق داره منو بکشه.. جون من چه ارزشی داره در برابر اون.. اون اختیار جون منو داره اون اگه نخواد من دیکه نباید نفس بکشم .
هیچ از ارتباط با ادما خوشم نمیادبرای همین چیزاست.. ازت توقع بیجا دارن و کارای وحشتناکی ازت میخان بعد قبول هم نکنی بهشون برمبخوره و باهات دشمن میشن.. همش میخوان مجبوذت کنن که مثل خودشون باشی تفاوت ها رو اصلا نمیتونن درک کنن اصلا نمیتونن بپذیرن که یکی دیگه مثل اونها فکرنکنه و هم سلیقه نباشه باهاشون
دلم لک زده واسه تنهاییه خوذم واسه اون وقت ها که تو خونه ی امن و اروم خودم تنها واسه خودم زندکی میکردم بدون هیچ مزاحمی بدون عیچ هیاهویی بدون هیچ دخالت بیجایی .. بدون هیچ ارتباطی با کسی بدون هیچ اختلاف نظر و سلیقه ای.. وقتی یاد خونه ام یاد اون موقع ها میفتم از ته قلبم حسرت میخورم و اشک میریزم از ته قلبم احساس پشیمونی و حسزت میکنم که چرا از دستش دادم... من هیچوقت خوذمو نمیبخشم و تا روری که دوباره اون شرایط و بدست نیارم دست از تلاش و مقاومت برنمیدارم ..
دلم میخواد داد بزنم و بگم پشیمونم.. از ته دل گریه کنم و فریاد بزنم بگم پشیمونم.. شوهرم که هیچوقت اجازه حرف زدن بهم نمیده تا بهش بگم چقدر پشیمونم.. ای کاش میشد برگشت. ای کاش میشد لشتباهات و جبران کرد ای کاش مبشد برگشت و درستش کرد... ای کاش زندگی فقط یکبار فرصت دوباره بهم میداد.. ای کاش این دنیا همیشه انقدر به من سخت نمیکرفت و فقط یکبار فقط یکبار دیگه فرصت دوباره بهم میداد
چشام ضعیف شدن از بس گریه کردم... دستام همش میلرزه قلبم درذ میکنه.. من همه چیزمو همه زندگیمو عمر و جوونی و سلامتیمو دادم پای غفلت واشتباهی که از سر بچگی و بی تجربگی کردم و با یه کفتار با یه گرگ درنده ی لجن همکلام شدم . تاوان خیلی سنگینی دادم برای همکلامی با یه ادم پست و حقیر.. یه ناموس دزد که هرزگی های زنشو میخواد اینطوری تلافی کنه.. با انتقام گرفتن از دیگران که هیچ گناهی ندارن... وقتی می بینه مردهای دیگه همسر خوب و زندگیه خوبی دارن بعد زنه خودشو می بینه، حسادت سرتا پای وجودشو برمیداره و با خراب کردنه زندگیه دیگران میخواد خودشو اروم کنه.. انتقامش و از دیگران میگیره.. درحالی که دیگران هبچ گناهی ندارن...